2777
2789
عنوان

سگ سیاه افسردگی 😣😖

298 بازدید | 30 پست

نمیدونم از چند سالگی شروع شد بخودم اومدم دیدم ی ادم منزوی گوشه گیرم ک با مادرمم نمیتونم حرف بزنم 

سرم بود و درس و سرم بود و نوشتن 

زندگی واسم جذابیتی نداشت 

میگفتم ماچرا افریده شدیم و هدفمون چیه و اخرش چی و...

حس میکردم کسی منو نمیفهمه حتس اگ واسش بگم 

چندین بار میخاستم همینطور الکی خودکشی کنم 

گریه نمیکردما اونزمان فقط از درون حس میکردم دارم فرو میریزم با دخترخاله هامم صمیمی نبودم 

کسی منو دکتر نبرد قرص نخوردم مشاوره نرفتم 

بعدش مادرم فوت شدبدتر شدم حالم ازخودم بهم میخورد و...... 

کاش میبردنم دکتر... کاش میبردنم مشاوره 

تا ب غلط دوس نشم با جنس مخالف و.... تا کمبود محبت رو اینجوری تلافی نکنم 

از 12تا19 سالگی افسردگی. شدید داشتم 

اخریا ک از 9یا10 شب ببعد کارم گریه و. سرزنش خودم بود 

کاش قرص خواب میدادن بخورم کااااش 

بمدت 8سال تایم خابم بهم ریخته بود ی خواب راحت شده بود واسم ارزو

ارزش من رو به جز کسایی که منو دوست دارند کسه دیگه ای درک نمیکنه

ازاول دنیا اومدنم شانس نداشتم 

پدربزرگم میخاست نوه اولش پسرباشه ن دختر

همیشه لباس پسرونه تنم بود و موهای کوتاه 

برادرم ک اومد قشنگ یادمه کارای پدربزرگمو یادمه حسودی میکردم یادمه همچی.... 

بعدش کلاهبرداری عمو عمه ها و مادربزرگم از بابام 

فوت مادرم 

شکست، عشقی 

خاستگاری پسرخالم ک ولکن نبود تو اون شرایط

خیانت صمیمی ترین دوستم 

تر زدن تو کنکور 

و.... 

ارزش من رو به جز کسایی که منو دوست دارند کسه دیگه ای درک نمیکنه

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

ب زمین و زمان فحش میدادم میخاستم برم فاحشه شم 

برم فراری شم اصلا اونزمان کارای کردمو درست یادم نیست ازاون زمان اهمیتم نسبت ب همچی. کمتر شد و حسم نصف. شد و روزا فق میگذشت 

دیگ هدفی. نداشتم

شوقی. نداشتم 

حس. مرده ی. متحرکیو داشتم ک الزایمرم داشت 

خیلی حافظم بد شده بود الان بهتر شده 

چندبار بازتیغ خط زدم رو دستم ولی باز بخاطر دلایلی نکشتم خودمو

یبار 5.6تا قرص متفاوت و شربت خوردم اما صبح روز بعدش قبراق تر بودم 

چ زمانای نگذشت ک میخاستم ماشین بزنه زیرم و..... 

ارزش من رو به جز کسایی که منو دوست دارند کسه دیگه ای درک نمیکنه

دوست گل من حتما برو مشاوره... منتظر کسی نباش... دیدت که به دنیا عوض بشه ، همه چی برات قشنگتر میشه...

البته منم بعضی وقتا شرایط روحیم افتضاح میشه که باز اخرش با جملات مثبت و اینکه یه روز خوب میاد ، بهتر میشم

عزیزان نی نی سایتی قبل از اینکه از روی عکس پروفایل بگید که آقام لطفا عکس شهید رو تو گوگل سرچ کنید...خدایا مرا پاکیزه بپذیر.  بیاد شهیدان مهدی باکری و قاسم سلیمانی

بعد 2سال رابطه عشقم ی شبه بلاکم کرد و شب بعدش خبر خاستگاریش از فامیلامو شنیدم 

بهترین دوستم ک خوب. بودیم باهم مشکلی نداشتیم بخاطرپسر پشت سرم بد گفت و چقد مادرش حرف بهم زد و... 

پسری ک من باعث شدم بهش برسه و.... 

بعد پسره گفته بود من خرابم بامن نکرده... فرض کن همین حرفم تو روم زد 😊

بعد خودش رفته بود خونه پسره باهم حموم و... 

هی بگذریم 

جابجا شدیم بعد فوت مادر خونه ی مادربزرگم ک خاله و پسرخالمم بودن 

روزای اول. خوب. بودن بعد غرغر و حرفا شروع شد 

گیردادنا و تعیین و تکلیف و اینک ما خرجی نمیدیم 

پدرمن ادم ساده ایه و کارگرساختمانیه 

خالمم سواستفاده میکرد 

و.... 

ارزش من رو به جز کسایی که منو دوست دارند کسه دیگه ای درک نمیکنه
الهی بگردمت عزیزم الان هم همینطوری یا مربوط به گذشتس؟

قربونت برم مربوط ب گذشته ولی دلم خاس یجا بگم دلم خالی شه

ارزش من رو به جز کسایی که منو دوست دارند کسه دیگه ای درک نمیکنه

مادربزرگم میگف دخترم مرده اینارو میخام چیکار؟ درصورتیک خودش مارو اورد خونش 

توی 8سال زندگی. اونجا ی قاشق برام نخریدن 

5.6سال رفتم خرحمالی تو مغازه های مردم برا خودم لباس و کفش. و شارژ و.. خریدم 

تازه واسه برادرمم میخریدم و گاهیم بابام.. دلم نمیزاش

چقدر دعوا بود سر شام و نهار و صبحانه

اونم الکی

هی خدایا تومیبینی جزای همرو بده 

ازاونور خانواده پدرم تواین 8سال بما سرنزدن 

هرسری من ب عمه. و عموم زنگ یا اس دادم 

مادربزرگمم یبار اومد 


ارزش من رو به جز کسایی که منو دوست دارند کسه دیگه ای درک نمیکنه

بعد اون جریانات اومدیم خونه خودمون ک نیمه کاره بود دیدیم به به دزد زده 

سیمای برق و در دسشویی و ابگرمکن و... بردن 

خودم 1سال تمام دویدم دنبال پرداخت قبض و خرید در و.... 

جالبیش اینه پدرم بچگیامون پول. با مادرم میداد ب پدربزرگم ک واسمون خونمونو بسازن خونه ک تکمیل میشه ی برگه اچار سفید پدربزرگه میاره و میگ واسه اجره بیا امضا کن و انگشت بزن 

هرچیم مادرم میگف چرا و اینا بالاخره پیچوند و اینارو گرفت اخرش سند خونه مارو با ی خونه ک ب تف نمی. ارزه و مال عیاشیاشه طاق زده بود 

این ب کنار بعد فوت پدربزرگم واسه همین خونه هم یکی. پیداشد شکایت کرد گف زمینش مال منه دیدیم بله سر این پدربزرگه هم کلاه گزاشتن و دوباره زمینو خریدیم

ارزش من رو به جز کسایی که منو دوست دارند کسه دیگه ای درک نمیکنه

خلاصه الان نامزدم دارم خداخیرش بده پاب پام دویده و کمک داده اگر. نبود الان خونه خودمون نبودیم 

هنوز. خونمون گچ و کابینتم نیست ولی همینک خونه خودمونه و سرپناهی دارم بازم شکر

اینارو گفتم ک بدونید همجا درد و افسردگی.و... هس 

نباید ناامید شد بالاخره معجزه میشه و زمان شما میرسه 

من الان اصلا افسردگی. ندارم و فکر. غم و.. ندارم هرچی. جلوتر میرم میفهمم معنی بعضی حرفا و کارارو و پخته تر میشم 

با آرزوی قلبی خوشبختی واسه همه شما دوستانم 

ارزش من رو به جز کسایی که منو دوست دارند کسه دیگه ای درک نمیکنه
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز