دو هیچ بچه! چشمام تر شد از دردی که توو قلبم پیچید، نکنه حق با بچه باشه و این یه قانون باشه بینشون؟! بین مردا؟! نکنه اون مردِ تویِ خاطراتِ غمگینِ کهنه م ولم کرد که ببینه کفتر جلدشم و برمیگردم به همون دام و بام یا نه؟!
خاطرات هجوم آوردن بهم، یه زمانی دستمو نگرفت، نگفت بمون، نگفت نرو، نگفت...چیزی نگفت و من الان اینجام!
پس زدم خیالشو از سرم، من تعهد دارم به این زندگی!
پسر کوچولومو کشیدمش طرف خودمو نشوندمش رو پام و همراه گریه هاش شدم، سرشو پنهون کرد توو سینه م و با صدای گرفته گفت:
"ماما توام دلت کوچولو شده برا بابایی؟!"
با بغض گفتم:
"آره مامان جان، دلم برای بابایی کوچولو شده!"
پیشونیشوتکیه داد به گلوم
"منم وقتی بزرگ شدم و لیلی عروسم شد، بهش میگم دوستم داشته باشه، عاشقم نباشه!
آخه بابا میگه تو عاشقش نیستی، عوضش یه عالمه دوسش داری، بابا میگه عشق خوب نیست، دوست داشتن بهتره!
مثل تو و بابایی که همدیگه رو دوست دارین!
اونوقت لیلیم هی دلش برا من کوچولو میشه نمیره با بقیه بازی کنه!"
دلم گرفت برای زندگیم، زندگی که مهر سنتی زدم روش و فقط عادت کردم بهش، نخواستم عاشقش شم، دلم رفت برای برای پسر کوچولوی خوردنی توو بغلم، دلم لرزید برای مردی که الان توو زندگیمه خواسته یا ناخواسته، دلم لرزید براش که انقدر مرده، انقدر عاشقه که به روم نیاره که...!