بچه ها پیرو تاپیک های قبلیم ، برادرم برای کار اومده پیش ما ، شوهر من کل هفته سر کاره من یک هفته لحظه شماری میکنم جمعه بشه بریم بیرون هر جمعه داداشم راه میوفته میاد باهامون کلافه شدم ، امروز که دیکه جمعه نبود باز شوهرم گفت بپوش اونم پوشید بعد گفت کجا میرید سوهرمم گفت هر جا دوست دارید منم رفتم تو اتاق در رو بستم نشستم گریه ، شوهرم اومد گفت بده از سری بعدی یه جور میریم نیاد گفتم خوب چرا جوری میگی که بیاد منم دل دارم ، بعدشم که اومدیم بریم بیرون داداشم اومده میگه بچه ها من بیام یا نیام آخه حوصلم سر میره تنها ، گفتم نمیدونم ما هم هنوز معلوم نیست کجا بریم همینجوری میریم ، بعدش دیگه داداشم نیومد انگاری فهمیده بود ، حالا شوهرم هیچی نمیگه ولی انگار ناراحته آخه میگه زشته وقتی کلا ۳ نفریم تو خونه اون رو نبریم ، گفتم چیشزشته اون باید بفهمه زن و شوهر خلوت میخوان