به خدا داستانم حقیقت داره هرکسی باور نمی کنه نخونه لطفا چون نمی خوام مورد تمسخر قرار بگیرم واقعا کمک می خوام 💙
داستان من از این جا شروع شد که من همش یه آقایی تو خواب می دیدم، اون آقا رو تا حالا تو بیداری ندیده بودم تو خواب می شناختمش تو بیداری نه
تا... شاید دوسه سال بعدش رفتم یه روش ماورایی یاد گرفتم و به وسیله اون رو کاری کردم که خدا همسر آیندم بهم نشون بده بازم همون آقا رو دیدم تا اتفاقا همون روز برای کار اداری رفتم یه اداره همون آقا اون جا بود این بار تو بیداری می شناختمش ولی خواب رو یادم نمیومد و چون از رو لجبازی رفته بودم اون جا، از رو لجبازی با خودمو خدا و بقیه دعا کردم که اگر عاشقش شدم هرچی دعا کردم بهش نرسم و همین طوزم شد و من به اون آقا نرسیدم و هشت سال زندگیم تو بلاتکلیفی هدر رفت... 🥀که کلی هم ماجرا توش بود و یه عشق دیگه هم جایگزین این میشه ولی اینا مهم نیست بریم برا ادامه.... خلاصه تا این که وقتی ماجرای این عشق تموم میشه بازم به روش ماورایی از خدا می خوام که همسر آینده بعدیم بهم نشون بده و تو خواب بهمم نشون داده میشه که من با یکی اینترنتی آشنا میشم و کار به مرحله عشق هم می رسه و بعدشم دقیق مثل همون اتفاق افتاد و یک باره همه چی خراب شد و حالا داشتم شکست عشقی تجربه می کردم و دیگه به عشقم فکر نمی کردم کم کم داشتم فراموشش می کردم که خواب های جدید سر و کله شون پیدا شد و همش خواب می دیدم با طرفم ازدواج کردم و حتی پدر و مادر و خواهر و برادر طرفم هم تو خوابم بودن و به خدا میگم که من تا حالا خونواده طرفم تو بیداری ندیدم ولی خصوصیات مادر طرف که بهش گفتم خودش بود...!!! کلا بهش فکر هم که نمی کنم آینده مو تو خواب با اون می بینم...
حالا سوالم اینه که اگر قراره ما باهم ازدواج دائم کنیم و خیلی ها میگن اونا رویای صادقه هستن پس چرا واقعیت چیز دیگه میگه؟؟ مثل تاپیک قبلیم؟؟ چرا هرچی تلاش می کنم اتفاق خاصی نمیفته؟؟