وقتی دختر خونه بابا بودم و هنوز ازدواج نکرده بودم شبهای قدر که میشد عزیزخانم عصری اعلام میکرد فلان ساعت میره مراسم احیا مسجد محل دخترها هر کدوم که میآید فلان ساعت آماده بیاید تا بریم.
خونه پدریم با خونه عموم دیوار به دیوار بود من و آبجیم و دختر عموهام سر ساعت مقرر شال و کلاه کرده آماده رفتن با عزیزجون بودیم و چه صفایی داشت عزیز جون همیشه بهمون میگفت برای یکسال بعدتون دعا کنید
خوندن هر کلمه از جوشن کبیر چه شوری داشت اون سالها ماه رمضون تابستون بود یا اواخر خرداد چه لذتی داشت خنکهای آخر شب و نفس کشیدن توی هوای مسجد محل حتی دم دمای سحر هم که برمیگشتیم شور و حال دیگه داشت و وقتی میرسیدیم سفره سحری که مامان پهن کرده بود بهمون چشمک میزد و صبحی که تا هروقت دلمون میخواست میخوابیدیم
بعدش من ازدواج کردم و از جمعشون دور شدم کم کم کرونا امد و این مجالس کم فروغ شد حالا دیگه عزیز خانم هم اجازه نداشت جای شلوِغ بره آخه عزیزجون بیماری خاص داشت و وای به روزی که کرونا میگرفت دوسال آخر هم که کرونا کم شد دیگه عزیزجون خونه نشین بود و نمیتونست بیرون بره امسال اولین شبهای قدری که عزیز کنارمون نیست و چقدر جای خالیش خودنمایی میکنه هنوز دلتنگ همون چادر رنگی هستیم که وقتی بوش میکردیم بوی عطرش هوش از سرمون میبرد و عزیزی که آسمانی شده.....
روحت شاد غم همیشگی من..
اگر میشه برای شادی روح عزیزمن یه صلوات بخونید