خدایا دیگه خسته شدم انقد هر کی رو میبینم باهاش آشنا میشم با هم دوست میشیم من نمیتونم براش از خانواده م بگم چون همه ی حرفام دروغه...
دلم نمیخواد از مادراشون از پدرشون برام بگن که حتی اگه نگن هم من باز باید مثل سگ بهشون حسادت کنم..
مادر من هیچ وقت برای احوال پرسی بهم زنگ نمیزنه حتی ببینه هم نمیگه خوبی خوب نیستی مردی زنده ای چته
ولی مادرای دوستام که بهشون زنگ میزنن احوال پرسی و عزیزم جونم و...
اون روز بابای یه دختره تو مترو به دخترش زنگ زده بود میگفت نفس بابا کجایی کی میای خونه چیکار میکنی عزیزم و کلی قربون صدقه ش رفت و دل داد قلوه گرفت
اون وقت بابای من نه تنها از این حرفا بزنه بلکه از نیش کنایه ها و زبون تلخ خودش و مامانم و فرق گذاشتناشون بین منو خواهرم هم در امان نیستم
یه بار گفتم چرا اونو بیشتر از من دوست دارین؟من مگه چیم از اون کمتره؟ جوری جبهه گرفتن و سرم داد زدن که پشیمون شدم...میگن نمک نشناسی..
انقد دلم پره که دلم میخواد برم یه جای دوری که دستشون بهم نرسه نبینمشون
انقد با رفتارشون جلوی غریبه هاو توی خونه و هر جایی تحقیرم کردن که حالم از خودم بههم میخوره
یه بار نشد بگن قشنگی تو هم
همیشه از دخترای مردم تعریف کردن که اونا چقد خوشگلن
انقد رفتارای زشت باهام کردن که جا نمیشه بخوام همه رو بنویسم ولی همینجا توی همین ماه و همین شب های عزیز میسپرمشون به خود خدا
هیچ وقت نمیبخشمون هیچ وقت هیچ وقت.
به خاطر بی احتیاطی و اشتباهات متعددشون من چرا از 8 سالگی باید وارد دنیای کثیف مسائل جن. س. ی میشدم؟
20 و اندی سالمه و توی این سالها یه بار نشد کنارشون خوش باشم به جز اینکه هر شب گریه کردم
واگذراشون بمونه به عهده ی خدا... خدایا خودت انتقام تک تک اشکهایی که ریختم رو ازشون بگیر..
مگه چقد میتونم تحمل کنم بابا منم ادممم...
مگه همه ش حق پدر مادره که به عهده ی فرزنده؟
چرا هیچکی هیچی از حقد فرزند به گردن پدر مادر چیزی نمیگه؟
خداااااا خودت کمکم کن بتونم تحمل کنم و دست به کار اشتباهی نزنم خدایااا