2777
2789
عنوان

داستان زندگی من 🧚‍♂️💖

6150 بازدید | 7 پست

 بالاخره بعد از سه سال که عضو نی نی سایت هستم  میخوام داستان زندگیمون رو بگم و بگم که با چه مصیبتی به عشقم رسیدم  پس اگر میخواهی زخم زبون بزنی نیا  و یا گزارش و یا تحمل ات زیاد نیست لطفا نیا   از الان هم بگم که تایپ کردنم کند هست و بعضی چیزها یادآوریشون دردناکه برام 

 سلام دوستان عزیز بالاخره بعد ار سه سال تصمیم گرفتم که باهاتون دردودل کنم و داستان زندگیمو بنویسم خب حالا بریم سر اصل مطلب :تیرماه 1383 داخل یک شهرستان از استان های دورافتاده کشور متولد شدم وضع مالی خوبی داشتیم و پدرم سرکار میرفت و مادرم خانه دار بود و سوزن دوزی و خیاطی میکرد. من تک فرزندم و بعداز 17سال و 18 روز   از زندگی مادروپدرم به دنیا اومدم پسر از همون بچگی دور و برم خیلی زیاد بود  

 خاله مریم من رو خیلی دوست داشت و همیشه هوامو داشت از لباس گرفته تا اسباب بازی و عروسک همه چی برام میخرید و زیادتر از  مامانم لوسم میکرد و منم اون رو زیاد داشتم و رورهای خوبی داشتیم داخل روستامون میگذروندیم(شهرستان بدنیا اومدم ولی خونمون روستا بود)  دوتا مادر بزرگ داشته ام مادر بزرگ پدری ام و پدربزرگ پدری ام اصلا دوستم نداشتند و خیلی اذیتم میکردند و همش بین من و بقیه بچه ها فرق میزاشتند

یادم هست که بابابزرگ پدری ام برای خونه عمم همش میوه میبرد و به بچه های عمه کوچیکم  روزی 10هزار میداد ولی اگر میفهمید که  بابام به من 5 هزار داده همش دعوا می کرد که اینقدر لوسش نکن و.....

با یه دونه از عموهام به خاطر زمین اختلاف داشتیم و همش شکایت وشکایت کشی بود. 

 بقیه عموهام و عمه بزرگم اصلا جلو نمی اومدن و زن عموم تا جایی که تونسته جادو جنبل کرده بود و داخل تعویض هم یک طلسم بود که کار زن وشوهر به طلاق بکشن هرروز بچه هاش رو میفرستاد که بیان شیشه خونه بشکنند  ویا پسرعموهام رو میفرستاد که موقعه مغازه رفتن سرراهم سبز بشن و پشت پا بگیرنند و من رو بندازند 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

هستیم استارتر 

چیزی‌ که آدمیزاد رو میکُشه، حسرته حسرتِ جاهایی که نرفته،کارایی‌که نکرده، حرفایی که نگفته.حسرتِ آدمی که دیگه تکرار نمیشه و هیچ‌کاری واسه نِگه‌داشتنش نکرده.. پیج کیک و شیرینی هام:Savina.bakes 😋🥰

لایک 

چیزی‌ که آدمیزاد رو میکُشه، حسرته حسرتِ جاهایی که نرفته،کارایی‌که نکرده، حرفایی که نگفته.حسرتِ آدمی که دیگه تکرار نمیشه و هیچ‌کاری واسه نِگه‌داشتنش نکرده.. پیج کیک و شیرینی هام:Savina.bakes 😋🥰

 من بزرگ شدم و سال 1388 وقتی 6 سالم بود قرار گذاشتیم بریم مرکز استان برای ادامه تحصیل پدرم من ناراحت بودم چون قرار بود ازهمبازی بچگیم دور بشم میگفتم کی دیگه باهام بازی میکنه و بغض  کرده بودم  و رفتیم مرکز استان وبابام مشغول شد و رفت دانشگاه و کاره پاره وقت انجام می داد🙃❤️ دختر خوشبختی بودم  میرفتم مدرسه و دوستای خوبی پیدا کردم و صمیمی ترین دوستام شهلاو مهلا و مبینا بودندگ همیشه خونه های یکدیگر بودیم و باهم میرفتیم استخرو اردوهای مدرسه حتی داخل مدرسه کنار همدیگه می نشستیم مادر بزرگ پدریم همش ما رو نفرین میکرد و میگفت هرکس داخل دیوار خونه من بره ایشالا بمیره ( روستا خونه هامون داخل یه دیوار بود‌) روز آخر کلاس اولمون بود که پدر بزرگم فوت  کرد😔😔😔 و روز یکی یکی تموم میشدندو بعد از 6 سال وقت جدایی رسید و از شهلاومهلا و مبینا جداشدم و اومدیم شهرستانی که من به دنیا اومدم و تا روستامون 1 ساعت فاصله داشت و من اونجا رفتم کلتس هفتم و اونجا هم دوست هایی خوبی پیداکردم وتا نهم باهاشون بودم و کم کم ازشون فاصله گرفتم اونم بدون هیچ  دلیلی و رفتم توخودم  دیگه کمتر با کسی حرف میزدم و همش سرم تو گوشی بود 

و سال دهم و یازدهم دبیرستان یه اکیپ تحویل دادیم پدرمن کادردرمان بود و همه  دنبال دوستی ولی من باحساسیت بیشتر دوستام رو انتخاب میکردم. تا اینکه با دوستان تشکیل یک اکیپ دادیم مریم و زهرا و شیدا و مینا و مائده و آرنیکا و آراگل و آرام و طهورا و من  و همش مهمونی و دورهمی میگرفتیم و اردو میرفتیم و درس میخوندیم و شیطنت میکردیم تا سال یازدهم همین بودیم سال دوازدهم کم کم  محطاط تر شدیم ولی هنوز همون صمیمی ات و شیطنت بینمون بود  و من رفتم آموزشگاهی داخل شهرمون ثبت نام کردم و اونجا با همسرم آرمان آشنا شدم اولاش من داخل فاز کنکور بودم و اصلا نمیخواستم وارد رل و رابطه بشم ولی  بعداز جلسه ای دهم کم کم پیام های آرمان بیشتر میشد و از اونور هم خاله مریم  من رو برای پسر ته تغاری اش میخواست  ولی من گفتم خاله جون قصد ادامه تحصیل دارم و نمیخوام ذهنم مشغول بشه😊🙏🏻 خالم هم به نظرم  احترام گذاشت تا اینکه من کنکور دادم واتاق عمل دانشگاه  تهران قبول شدم و حالا آرمان ازم جواب میخواست و گفت که قبول شدی و بهونه ای  نداری دیگه منم بهش گفتم بله و رفتم تو رابطه خانواده آرمان، تهرانی بودند و آرمان هم بعد قبول شدن من اومد تهران و داخل تهران همیشه باهام قرار میزاشتیم و همه مناسبت ها جشن میگرفتیم وتولد و کادو و................. جوری که همه بچه ها بهمون حسودی کردند از اونور هم کم کم پدر و مادرم گفتند که خاله مریم دوباره تو رو برای پسرش خواستگاری کرده منم مخالفت کردم و گفتم نه و نمیشه من میخوام سرکار برم وهمش بهونه مساوردم ولی پسرخالم همش میگفت یه فرصت بده ولی من همش میگفتم نه و بعد از 2ماه که پسرخالم ازم خواستگاری کرد خانواده آرمان اومدند خواستگاری ولی بابام گفت نه راه دور هست و دختر نمیدم و همین یه دونه دختر رو دارم ❤️ وقتی خانواده آرمان رفتم من اینقدر گریه کردم و میگفتم نه من پسرخاله مریم رو نمیخوام  آخرش دیدم که اینجوری نمیشه  میخوان زورکی عقدم کنند  ومن یه بیماری دارم که اگر قرصامو نخورم تشنج میکنم و میرم کما و با نخوردن اون قرص ها بیهوش شدم و دوماه داخل icu بودم و بابام وقتی حالمو دید رضایت و گفت بگو بیان جلو و آرمان وخانواده اش  1401/12/10 اومدند خواستگاری و 17/12/1401 هم نامزد کردیم و قراره بعداز ماه رمضون هم عقد کنیم 🥺❤️  

بچه ها دعاکنید خوشبخت بشم 😰 خیلی سختی کشیدم تا بهش رسیدم 🙏🏻💜 دعاکن ارزش این همه جنگیدن رو داشته باشه 🙃

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

پسر سوسن

khackendaz | 2 ثانیه پیش

زیبا

7۷7 | 8 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز