سلام دوستان عزیز بالاخره بعد ار سه سال تصمیم گرفتم که باهاتون دردودل کنم و داستان زندگیمو بنویسم خب حالا بریم سر اصل مطلب :تیرماه 1383 داخل یک شهرستان از استان های دورافتاده کشور متولد شدم وضع مالی خوبی داشتیم و پدرم سرکار میرفت و مادرم خانه دار بود و سوزن دوزی و خیاطی میکرد. من تک فرزندم و بعداز 17سال و 18 روز از زندگی مادروپدرم به دنیا اومدم پسر از همون بچگی دور و برم خیلی زیاد بود
خاله مریم من رو خیلی دوست داشت و همیشه هوامو داشت از لباس گرفته تا اسباب بازی و عروسک همه چی برام میخرید و زیادتر از مامانم لوسم میکرد و منم اون رو زیاد داشتم و رورهای خوبی داشتیم داخل روستامون میگذروندیم(شهرستان بدنیا اومدم ولی خونمون روستا بود) دوتا مادر بزرگ داشته ام مادر بزرگ پدری ام و پدربزرگ پدری ام اصلا دوستم نداشتند و خیلی اذیتم میکردند و همش بین من و بقیه بچه ها فرق میزاشتند
یادم هست که بابابزرگ پدری ام برای خونه عمم همش میوه میبرد و به بچه های عمه کوچیکم روزی 10هزار میداد ولی اگر میفهمید که بابام به من 5 هزار داده همش دعوا می کرد که اینقدر لوسش نکن و.....
با یه دونه از عموهام به خاطر زمین اختلاف داشتیم و همش شکایت وشکایت کشی بود.
بقیه عموهام و عمه بزرگم اصلا جلو نمی اومدن و زن عموم تا جایی که تونسته جادو جنبل کرده بود و داخل تعویض هم یک طلسم بود که کار زن وشوهر به طلاق بکشن هرروز بچه هاش رو میفرستاد که بیان شیشه خونه بشکنند ویا پسرعموهام رو میفرستاد که موقعه مغازه رفتن سرراهم سبز بشن و پشت پا بگیرنند و من رو بندازند