گفتم دیشب بهم گفت درد جاری بخوره تو جون تو .و با اینکه کلیه درد داشتم محل نداد به من تازه افطار هم می خواست .سحری گفت بیا غذا بخور محل ندادم .
امروز هم اصلا زنگ نزد.دم افطار زنگ زد فکر کنم برای اینکه بگه سفره بنداز.من هم جواب ندادم ولی سفره و اش اینا گذاشتم خودم خوردم .سفره رو باز گذاشتم .ساعت هشت اومد اش اینا خورد چای شو گذاشتم سفره .پوزخند زد که مثلاً من و بخندونه .ولی ازش بیزار شدم .مهرش از دلم رفت دیروز .آدم به دشمن ش هم نمیگه درد فلانی بخوره تو جون تو .یا اصلا کلیه درد مو ندید .پتانسیل اینو دارم تا آخر دنیا با هاش حرف نزنم .دیدین یه آدم از چشم بیوفته دقیقا همین طور .حیف هشت سال عمر من .