من با مادرشوهرم زندگی میکنم دوس دارم خونمو جدا کنم ازش بخدا خسته شدم دیگ این شیش هفت ساله من عذاب میکشم حوصله بچمو ندارم حوصله کارای خونه رو ندارم همش غر میزنه سرم با شوهرم حرف میزنم اون میپره وسط حرفامون جای شوهرم جوابمو میده چیزیو جا میدم اون میاد درش میاره میزارش ی جا دیگ تو خونه خودم نمیتونم راحت لباس بپوشم شالمو فقط در میارم اونم از وقتی ک پدرشوهرم فوت شده حالا شوهرم راضی نمیشه ک خونه رو جدا کنیم ی بار تو بحثامون با عصبانیت گف طلاقت میدم اما خونه رو از مامانم جدا نمیکنم چهارسال پدرشوهر ۹۰سالمو مراقبت کردم یه تفریح درست حسابی نرفتم ماهی یه بار قایمکی میرفتم خونه بابام پدرشوهرم از تنهایی میترسید هر شب و هر روز خدا خونمون پره ادم بود هر روز و شب عذاب میکشیدم تو اون سن دو ساله فوت شده یکم زندگیم راحت شده مادرشوهرم روز ب روز بدتر شده تا یه قاشق نشسته ببینه جلو شوهرم غر میزنه شوهرمم طرف اونه دوسم داره ها خیلی دوسم داره ولی عقیدش اینه ادم ب پدرومادرش خوبی کنه و مراقبتشون کنه زندگیشون عالی میشه ولی اگ مراقبتشون نکنه یا جوابشونو بده یا بی احترامی کنه زندگیش نابود میشه مامانش جلو اون بمن میگ گو.ه میخوری غلط میکنی شوهرم هنو با من قهر میکنه میگ مامانمو چرا ناراحت کردی ک ازت راضی نیس ولی من بگم بالا چشمت ابروعه شوهرم سه روز بام قهر میکنه ک ب مامانم بی احترامی کردی خلاصه بخام بگم خیلیه
حالا اول تصمیم گرفتم با بابام صحبت کنم ب شوهرم بگه خونه جدا بگیرع حتی شده ب زور و دعوا
حالا تصمیم گرفتم دعا بگیرم برا شوهرم بعضیا میگن دعا خوب نیست و فلان بنظرتون چیکار کنم
(اینم بگم ک من موقع ازدواج سنم خیلی خیلی پایین بوده و از زندگی چیزی نمیدونستم لطفا در مورد سنم سوال نپرسید یا قضاوت نکنین)