سلام میگم چند روز پیش یکی از فامیل ساعت پنج صبح بهم گفت بیا بریم بیرون منم خیلی حوصلم سر رفته بود دو هفته بود بیرون نرفته بودم و باهاش رفتم بعد گفت پسر خالم میخواد ما رو بگردونه گفتم پسر خالش عیبی نیست رفتیم دیدم دوتا پسر جلو نشستن منم هیچی نگفتم بعد فهمیدم پسر خاله مامانش بوده و دوس پسر فامیلمون هست منم احساس ترس کردم هعی میگفتم برگردیم ساعت 5:12رفتیم 5:23 به خاطر من برگشتیم الان احساس گناه میکنم خوب گفت پسر خالمه گفتم حتما خانوادگی میخوان برن عیبی نی نگران آبروم هم خیلی هستم3
نه چیزی نمیشه نترس پلی دفعه دیگه این کارو نکن چیزی بهت نگفتن؟ چطور شد ک برگشتین عکس که ...
نه عکس نگرفتیم من میگفتم زود برگردیم خانوادم دعوا میکنن دیگه برگشتن بعد پسر جلویی هم گیر داده بود شماره بده دیگه بدتر فامیلم رو هم خواست نگفتم به فامیلمون گفتم اگه بگی خودت میدونی اونم نگف