خانما من 15سالگی به صورت کاملا سنتی باشوهرم که ده سال ازم بزرگتربود ازدواج کردم بعداز عقد تازه فهمیدم چ غلطی کردم دنیا رو سرم خراب شده بود نمیدونستم باید چکار کنم همش گریه میکردم چون ازشوهرم متنفربودم اصلا اخلاق هم نداشت زور میگفت مامانم فکر میکرد در آسمون بازشده این مرد ازش افتاده پایین آنقدر تو گوشم میخوند که این خیلی خوبه خیلی بهت سره که من جرات نداشتم اسم طلاق بیارم
الان تقریبا هشت سال ازاونروزا میگذره ولی من واقعا حالم بده همیشه حسرت کسایی که با عشق ازدواج کردن رو میخورم میگم چی میشد منم تجریش میکردم حتی کسایی هم دوروبرو بودن بدون عشق ازدواج کردن وجداشدن خودشونو خلاص کردن اما من ...
کسی بوده مث من ؟راستش عقده ای شدم و افسرده