اخ که چقدر درک میکنمت ما ماشین داریم اما وضعیت ما از شما بدتر عمه ام تو اون زنموم مسافرت بود یکسره با ما میرفت بیرون هر روز هر روز چهارشنبه سوری انقد گفتن بریم بیرون همش زنگ میزد حالا که اون عنتر خانم اومده زنگ نزده بریم بیرون قرار گذاشتن همشون خونه ما اومدن بابام گفت همینجا اوکی کنیم کجا بریم سیزده بدر بسر بشه بریم شهرستان سیزده به در اونجا همه با مامان بزرگم اینا باشیم گفتن بعدا حالا میگیم رفتن قراراشونو گذاشتن نگفتن بعدا بابام گفت نگفتیم به ما پس گفت آخه شما گفتین ماشین ما خرابه 😐😐😐
حرف پیدا نکرد الکی زر زد اگه ما اینجوری گفتیم پس چرا پسرش قبل اینکه تصمیم بگیرن زنگ زد بابام گفت میرین شما یا نه ما هم گفتیم خب شما تصمیم بگیرین اگه میرین همه با هم بریم به ما هم نگفتم آخر سر قبل اینکه زنموم بیاد یکسرهههه پیش ما بودن متاسفم