سلام عزیزم
من از اول این اتفاقی که براتون افتاد
دائما تاپیک هاتون رو چک میکنم، اگه لایق باشم همیشه همیشه تو دعاهام هستین
خدا میدونه
امروز که این پیام هات رو دیدم مطمئن تر شدم داستانم رو برات بگم
من 12.12 سال ۱۴٠۲ تقریبا ساعت دوازده ظهر خالم، مادربزرگم و شوهر خالم رو همزمان از دست دادم!
خالم ۳۲ سال بیشتر نداشت همسرش ۴۰ مادربزرگم پنحاه و خورده ای
نمیخوام مسابقه کی از همه بدبخت تره راه بندازم
میخوام بگم میدونم عزیز تو کما داشتن یعنی چی
یعنی استرس من خالم سه، چهار روز تو کما
البته خالم نبود مادرم بود....
انواع و اقسام ختم، دعا هرچی بلد بودم خوندم تا فقط خالم باشه
اما نموند حتی به هوش اومد از دخترش فیلم و عکسم دید و رفت...
ما موندیم و یه دختر عزیز تر از جان دو ساله(هنوز دو سالش کامل نبود)
سختی هاش زیاده، گلهی وقتا از شدت دلتنگی و بغض گلو ذرد میشم
و حرف ها و زیاده گویی های دیگران....
اما مهم نیست، مهم اینه که خدای ماهم بزرگه
خواستم بگم دستت و بذار تو دست خدا
بگو هرچی صلاح توهست
ببخشید زیاده گویی شد