در کتابی خوندم
که روح مردگان شبها از قبر خارج میشه و ثواب جمع میکنه و به داخل قبر برمیگرده
میگن یک دختر در شهر کراچی فوت میکنه
که مادرش که بیوه هم بوده بعد از یک مدت ازدواج میکنه و صدقه و خیرات و فراموش میکنه یعنی سرگرم زندگی خودش میشه
یک روز بزرگی خواب میبینه ک پدر و مادرش صداقاتی و ک داده در سینی های مجللی شبیه به یک غذای درب گرفته جمع میکننن و برمیگردن داخل قبر و این دختر با سینی خالی و محزون ایستاده
روح پدرش بهش اشاره میکنه و میگه این دختر هیچ کسی و نداره ک براش خیرات بفرسته
ادرار میکه ک من مادری داشتم که همیشه برای من صدقه میداد ولی الان مدتی هست که از صدقات اون خبری نیست
آدرس خونه آش و ازش میگیره وبعد مدت ها اونجا و پیدا میکنه
از مادرش سوال میکنه ک آیا شما دختری داشتی که فوت شده میگه بله و ایشون براش جریان و تعریف میکنه مادرش به شدت متاثر میشه و میگه درست من بعد از ازدواجم به شدت سرگرم زندگی خودم بودم و دخترم رو فراموش کردم
و از اون به بعد شروع به دادن صدقه میکنه