تازه عروس بودم شوهرم ساعت۵ و نیم صبح رفت کار ولی من خواب مونده بودم بعدش ک رفت از صدای در بیدار شدم
اومدم بلند بشم اصلا نمیتونستم حتی نمیتونستم چشمامو کامل باز نگه دارم فلج فلج بودم
همینجوری ک بودم صدا هم میومد ک یکی صدام میزد و تو در وایساده بود انگار ولی من تنهای تنها بودم
تنها کاری ک تونستم بکنم اینه چشمامو ببندم
وای یادش میوفتم میترسم هنوز