2777
2789
عنوان

بالاخره رفتم خونه مادرشوهرم

446 بازدید | 33 پست
امروز به اصرارها و کنایه های شوهرم رفتم اونجا ... سرجمع ۲ ساعت هم نبودم اما اخر اون دوساعته مادرشوهرم شروع کرد از دخترش تعریف کردن که اره مادرشوهرش مهمون داشته رفته کمکش و میخواد پدرشوهر ویلچریش رو ببره کربلا و ... یعنی داشت میگفت دخترای من واسه خانواده شوهر خودشونو کشتن ... دروغ چرا منم واسه اونا تا همین چند ماه پیش ساعت ۶ صبح بلند میشدم دکتر میبردم کاراشونو میکردم اما دیدم دریغ از یه تشکر خشک و خالی تازه وظیفم هم شده بود! توقع داشتن برم ناهارشون هم درست کنم !!! ناراحت شدم از حرفای مادرشوهرم ... یعنی کارای من یادش رفته؟؟؟ منم به خاطر دعوایی که 4 ماه پیش راه انداختن دیگه کاری براشون نکردم . با اینکه الانم وقتی میرم ظرفا رو میشورم گردگیری میکنم جارو میکنم ... اما نه در حدی که وظیفم بشه!
شادی روح مادرشوهرم صلوات بفرستید  اَستَغفِرُالله رَبّی وَ اَتوبُ اِلَیه 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

در کل وظیفه عروس نیست که خونه مادرشوهرش کار کنه شما هم دوس داری هرکازی بکن برای رضای خدا به مادرشوهرتم بگو من برای رصای خدا کمکتون کردم پس دیگه از تیکه و حرفاتون ناراحت نمیشم
ایول بعد چند ماه رفتی دو ساعت نشستی گردگیری و جارو و ... خب اینکه دختر داره بیان خونشو تمیز کنن اگه نداشت می گفتم بیچاره تنهاس
دلم آرامش میخواد خدا جونم میشه واسه آرامشم یه صلوات بفرستید ؟💖💖💖
عزیزم وقتی می بینی جنبه احترام و محبت رو ندارن نکن
تا نگن وظیفه ته

منم خیلی از محبتم سو استفاده شد
وقتی شنیدم که میگن وظیفمه
کلا رفتار بدی باهاشون کردم

البته من کاری به کارای خونشون.نداشتم و عمرا اگه انجام میدادم

اینکه خواهر و برادرای شوهرم دو سه روزی میومدن خونم میموندن و من ازشون پذیرایی میکردم
میگفت وظیفشه
منم.گفتم دبگه حق ندارن پاشونو بذارن تو خونم
هرچند دوستشون داشتم
اما بخاطر حرف مادر و پدرشوهرم باهاشون بدرفتاری کردم تا دیگه از این حرفا نزنن
تمام آرزوهای منی کاااااااش, یکی از آرزوهای تو باشم
هرکاری که به طور مداوم انجام شه میشه وظیفه من بعد قرن ها به مادرم کمک کزدم تو مهمون داری مادرشوهرم فهمید خیلی رک بهم گفت من حسودیم شد منم مهمون دارم میای کمکم منم تو رودروایسی گفتم باشه اما پشیمون شدم چون از رو حسادت گفت اگه واقعا احتیاجم داشت میرفتم
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792