من تا سه سال پیش شعارم این بود
من خدارو دوست دارم و اونم منو و همین کافیه ! بیست چار ساعته پست میزاشتم ک رفتم مسجد خانومه بهم گفته عه خانوم تو ناخنت کاشتع مژت کاشته نمازت قبول نیست منم در جوابش گفتم خدای من خدای کعبه و کلیسا نیست خدای من خدای قلب هاست و.... از این مدل حرفا
دقیقا سه سال پیش تابستون یه بارون بدی گرفت و اوضاع جاده ها خیلی خراب بود
خلاصش اینکه، تصادف کردم
وقتی به هوش اومدم ، کاری ب بقیه جراحاتم ندارم؛ بهم گفتن عصب بینایی سمت چپت قطع شده و شما کاملا بیناییش رو از دست دادید
دنیا رو سرم خراب شد، منی ک تو اون برهه توی زیباترین حالت خودم بودم جزو تیم ملی کبدی نونهالان بودم درسم فوق العاده بود میخواستم مهاجرت کنمو... حالا شدم یه ادم تک چشم
خیلی ضربه سنگینی بود
شب تا صب توی بیمارستان گریه می کردم مامانم میگفت یه باند سفید دور چشممه ولی من اون باند رو نمی دیدم ، تاریکی مطلق بود!
هی به خدا می گفتم خدایا من که این همه دوستت دارم منی ک یه نماز قضا نکردم منی ک عاشقتم، مگ دوستم نداری؟ کمکم کن
اونجا بود ک همه چ برام روشن شد ، تو وقتی یکی رو دوست داری براش هرکاری میکنی، حتی سخت ترین کارهارو، مث مامانا، ک حاضرن خودشون گرسنگی بکشن ولی بچه هاشون ن
من هیچوقت با خدا صادق نبودم ، دوستش داشتم ولی اونجوری ک خودم دوست داشتم پرستیدمش، می گفتم دوستش دارم ولی به حرف هاش گوش نکردم؛ عاشق پلاستیکی بودم
اون شب تصمیمم رو گرفتم ، این همه وقتمو گذاشتم پای پارتی الکل پسر بازی فشن، بزار یه بار جای خاله بازی با خدا عشقبازی کنم
بیخیال تفکر خانوادم، بیخیال دوستام
اون موقع دعا هارو بلد نبودم فقط یه جمله هی تو ذهنم بود " یا غیاث المستغیثین"
به خالم گفتم ، همون جمله رو سرچ کرد و اولین ویدیو رو پلی کرد
فقط گوشش کردم، عربی بود ؛ اونم غلیظ و منم هیچی ازش نمی فهمیدم ولی ارومم میکرد انقد گوش کردمتا گریم شروع شد
دعا که تموم شد چشمامو باز کرد بعد فک کن عجیب ، دنیا دیگ سیاه نبود، سفید بود ؛ من باند چشممو میدم
الانم ک تعریف میکنم ذوق زده میشم😂
اونجا بود ک فهمیدم چقد سرم کلاه رفته
خلاصه ک ، من عاشق خدام ، و چه چیزی ارزشمند تر از اینکه همرنگ معشوقت بشی؟