امشب مهموني بوديم كه خاله هام بودن ، پسر خاله بزرگم حدود ده سال خواستگارم بود اما به دلايلي رد كرديم ، بعذ اون ازدواج كرد
منم با كسي كه دوسش داشتم ازدواج كردم
بخاطر حمايت پدرش ، وضع پسزخالم خيلي خوب شده اما خودش خيلي تنبله
همسر من برعكس خيلي تلاش ميكنه
امشب تو جمع خاله ام دستم انداخت كه اين همه جواب رد دادي كه اينجا ازدواج كني ، دو ساله عقدي هنوز هيچي معلوم نيست
بقيه هم باهاش همراهي كردن …
منم تو جواب گفتم امسال ميريم سرخونمون، ملاك كنم تو ازدواج تلاش و عرضه خود همسرم بود
ولي خيلي دلم شكست 😔
بعدش كه با شوهرم رفتيم بيرون يهو گريم گرفت
دعا كنين زود بريم سر خونمون همه چي درست شه
انقد حرف شنيدم خسته شدم