دختر من سرطان خون داره...به مرحله بدی هم رسیده...منو شوهرم توافق کردیم بهش نگیم. هم به خودش هم به پسرم. سه روز پیش که رفتیم کاشان خونه مامانبزرگم همه اونجا بودن دایی هام داداشم...دایی هام بچهاشون همسن دخترم هستن و دوستای صمیمی هستن. نمیدونم کی بهش یچیزی گفته از دو روز پیش صبح که برگشتیم از کاشان نه با من و باباش نه با داداشش یک کلمه هم حرف نمیزنه. برای ناهار و شام هم هرچقدر صداش میکنم نمیاد. امروز داشتم افطار میکردم دیدم به گریه داره میره حموم که بعدش بره استخر. صداش زدم گفتم چی شده بهم فقط گفت خیلی تو و بابا بهم دروغا گفتید خیلی. بعدم که رفت حموم میخواست بره اسختر نرفت خوابید. بیشتر از زمانی که بیداره میخوابه...
بنظرتون فهمیده سرطان داره یا چیز دیگه ای شده؟
ای من بمیرم که گفتم بریم خونه مامانبزرگم...