من بعد چند سال خونه ساختیم بعد دیگه اوضاعمون رو به راه بود من رفتم خونه برادرم یه جفت گوشواره گوشم بود زنداداشم با یه لحن گفت این طلاس منم گفتم اره بعد اومد بیرون کفشامو دید گفت این مارک منم گفتم اره دوتومن قیمتش بعد رفته بود به برادرم گفته بود برادرم بلند شد اومد خونمون گفت خیلی خودنمایی میکنی و این مطمئن باش ورقت برمیگرده منم جدی نگرفتم تا اینکه همش به همسرم میگفت میخام خونمو بفروشم و داستا سرایی که همسرم گفت منم میفروشم حالا واقعا نمیدونم حسم درسته یا نه ولی میگم زیر سر برادرم بوده