سلام بچها من دو روز پیش رفته بودیم عید دیدنی خونه دایی شوهرم
اونجا پرنده داشتن گفتیم ما خرگوش دوس داریم و ...
داییش هم نه گذاشت نا برداشت گفت دوتا سراه دارم اگه میخای اوکی کنم ببرین خرگوش لوپ هست بزرگ نمیشن و...
شوهرم هم قبول کرد
زنداییش گفت خرگوش نحسه هااا
شوهرم گفت خرافاته ولکن
خریدیم
از اونجا رفتیم خونه اونیکی دایی شوهرم اونجا هم بحثش شد گفتیم خرگوش خریدیم تو ماشینه و...
اونیکی زنداییش هم گفت خرگوش نحسه پریود پیشن و..
گفتیم ولکن خرافات رو
ولی من اون روز خیلی ته دلم غوغا بود دو سه بار به شوهرم گفتم بیا برگردونیمشون اذیت میشن و... قبول نکرد گفت باید مسولیت خواسته هاتو بپذیری و... گفت نگه دار حالا ک بچه میخوایم مسولیت اینارو بپذیر یه تمرین شه برا دوتامونم
به هر حال ..
آوردیم شب خوابیدیم صبح به بابامم گفتیم خرگوش خریدیم گفت نحسه که صبح ها بهشون نگاه نکنین و...
اولین روزی که خرگوشا خونمون بودن صبح با زلزله پاشدم صبح ساعت یه رب به ۷ زلزله اومده بود شبشم دیر خوابیده بودم سردرد بودم کل روز
بعدش خواهرم اومد با خرگوشا بازی کرد تا شب داشتم ظرفارو میشستم از بالا قوری چینی داشت میفتاد رو سرم خدارو شکر جاخالی دادم افتاد رو زمین شکست و خوردش رفت تو پام
بعدش خواهرمو گذاشتیم خونه خودش و رفتیم خونه خواهر شوهرم
و اونجا داشتم میوه میخوردم یهو با چاقو بد جور دستمو بردیدم 🥲
یه چیزی ته دلم میگه برا اون خرگوشاس
پدرشوهرم هم الان بستریه
به نظرتون عادیه؟🙁