هیچکس ندارم که آرومم کنه مامان بابام صبح تا شب سرکار ن اصلا درکم نمیکنن خدمم تک فرزند م هیچکس ندارم یک سره باید تو خونه تنها باشم
اونا بیرون شام میخورن میان تو اتاقاشون منم ک اصلا اهمیت نمیدن از وقتی با طاها دوست پسرم کات کردم همش گریه فکر خودکشی از این چرت پرتا میاد تو سرم سعی میکنم خودمو سرگرم کنم کتاب بخونم بیرون برم ولی تنهایی بیرون اصلا بدرد نمیخوره اصلا نمیتونم هیچ رفیقی پیدا کنم پایه باشه چقدر دیه بمونم اونا تا 12 شب سرکار ن