سلام بچها پن یه خواستگار برام اومد پسره با مدر مادرش اونون خیلی خوشحال. منو پسر رفتیم باهم حرف زدیم شرایطش رو گفت منم شرایط رو گفتم من معلمم اون فعلا هیچ مسافر کشی میکنه بد منم گفتم مسافر کشی خوبه ولی ب شغل ثابتی نمیشه و گفتم برام سخته تو روستا زندگی کنم اونم گفت هرجا کارمون باشه خلاصه خونوادش خیلی دلشون بود رفتن بد سه ساعت زنگ زدن شماره من خواستن ما گفتیم تا بد. بد ما تحقیق کردیم جواب مثبت دادیم اونا گفتن پسره گفته ب درد هم نمیخوریم. بخاطر شرایطی ک من گفتم قبول نکردن. الان پشیمونم ب پسره پیام دادم اما اصلا درست جواب نداد. گفت من شرایط ندارم خونوا م ب زور میگن باید زن بگیری منم گفتم هرچی باشه قبول میکنم. ولی جواب نداد