دوروزه بدترین لحظه ها رو به چشم دیدم دلم برای بچم میسوزه نمیدونم تواین جهنم زندگی و آیندش و حالوروش قراره چی بشه فقط بخاطر بچم دارم جون میکنم بعداز مدتهای طولانی بدجور همه چی بهم ریخت از همه چیز میترسم دیگه نمیدونم چی خوبه چی بد تو یه بلاتکلیفی شدیدم
حتی پناهی نداریم منو بچم.....
اشکام بند نمیاد کل وجودم سست و بی رمق بخاطر ناراحتی و چیزایی که به چشم دیدم
خودم که کلا تباه شد زندگیم فقط برای بچم دعا کنین اون بتونه ازین منجلاب خودشو نجات بده میترسم بزرگ که شد ازم شاکی بشه یاعذاب بکشه مثل من
کاش به حرف بابام گوش میکردم و حماقت و پافشاری سرادمی که نمیدونستم چی قراره توخونوادش سرم بیاد نمیکردم
جز اینکه یه اتفاق همه چیزو یا درست کنه یا جوریکنه که من و بچم رنگ خوشی و آرامش ببینیم هیچی نمیخوام