بچه ها من از مادرم ناراحتم . جوری ک گاهی تنفر دارم ازش
مامانم. بین برادر بزرگی و ما و گاهی من فرق داره
اصلا حالیش نیست
مثلا من میخام ماست موسیر بخورم میگ ن نگه دار ب. محمد
یا میخام غذا بخورم. میگه نگه دارربرمحمد
دیروز عصر جیگر. سفارش دادم بعنوان عصرونه
بعد دیشب شام درست کرده. اونم برا داداشم
میگه شما سیر هستین
من تعجب کردم
از کارش
همیشه و تخمه چ. یه تیکه شکلاتی نمیزارع ما بخوریم. میگه نگه دار ب محمد
حالا داداشم. اخلاق خوبی ندارع. اصلا زیاد ب کارش نمیرسه
ابجیم به کار مامانم میرسه ولی اول ب محمد میرسه
پدرم وقتی مریض احوال بود. ما. از شدت نارحتی. و گریه همش چشمانم خابلو بود
یبار خالم زنگ زد. مامانم گفت محمد خیلی نارحت باباشع
بعد خالم گفت پس دخترات نارحت نیستن ،؟؟؟؟؟
من مامانم دعوا کردم گفتم. چرا همش دمحمد میاری آبرو مارو بردی
پدرم م. چند ماهی ب رحمت خدا رفته
ما دیشب بهشت زهرا مزار پدرم بودیم
حالا الان عمه ام اومده خونمون مامانم میگه. از دیشب نارحتیم محمد ایقدر ب باباش گریه کرده
حالم بد شد از مامانم چون حرف زدن بلد نیس
همش اسم داداشم میاره
از وقتی. پدرم فوت شده. مامانم قیافه حق به جانب میگیره ک فقد اون ناراحته.
اصلا مامانم اخلاق نداشت مدام آرزو مرگ پدرم داشت
همش سر بابام. زر میزد
الان مامان پیشمونه
من خونه پدرم هستم. و میخام طلاق بگیرم. زیاد مامانم احترام ندارع
قبلا آیقد مامانم برام زبون میریخت. دیگه الان از ترس داداشم. ساکت شدع از مامانم خوشم نمیاد دیگه