آقا من چند وقت پیش یه خواستگار داشتم. شرایطش متوسط بود ولی قیافش یه جوری بود انگار چهل، چهل و پنج سالشه. سن واقعیش ۳۷ بود ولی خیلی پیرتر نشون میداد. (خودم ۲۹ سالمه). گذشته از اینا این اصلا به دل من ننشست. یعنی حتی یه ذرهم ازش خوشم نیومد که بگم شاید بعدا بهتر میشه وضعم. من اینو کاملا محترمانه ردش کردم. چون دیدم واقعا نمیتونم با کسی که ازش خوشم نمیاد ازدواج کنم. بعد همین دو روز پیش یه خواستگار دیگه برام اومد؛ پسره قیافش ماه، سنش ۳۰، وضع مالیش و اینا به شدت اوکی اما دوتا ایراد بزرگ داشت یکی اینکه شل بود، یکیم اینکه حنجرهش مشکل داشت. صداش خیلی ترسناک بود. با اینکه بابام درجا ردشون کرد اما خیلی ناراحت شدم. با خودم میگم شاید آه اون خواستگار قبلیه گرفته منو.
خوشبختترینم چون دوباره برگشتم به آغوش رفیق قدیمیم خدا.
نه بابا،منم از این فکرا می کردم ولی مگه سرنوشت آدم الکیه
جان مادر تو آمدی تا هر لحظه بهانه ای برای خندیدن داشته باشم،پسر قششنگم،مواظب خودت باش جان مادر(کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای؟و من برای زندگی تو را بهانه میکنم)