دقیقا مادربزرگ منم همینجوری خونشو فروخت بعد یکماه خونه ما موند
بابام اصلا ازش خوشش نمیاد بچه که بود خیلی کتکش میزده و عذابش میدادع
مامانمم خیلی اذیت کرده برای همون اصلا رفت و امدی نداشتیم و نداریم
بعد مدتی که خونه ما بود ما هیچی پول نداشتیم حتی پول چهارتا تخم مرغ آبپز و سیب زمینی بعد رفته بود توی فامیل پر کرده بود زهرا(مامانم) برای من صبحانه و ناهار نمیداده از قصد
من هفت هشت سالم بود بهم پول میداد براش چیزی بخرم بخوره برای صبحانه و.... ولی حتی یک تعارفم بمن ک بچه بودم نمیکرد میرفت تو اتاق وقتی بقیه خواب بودن جلو من میخورد