تو همون دوران کرونا بود دانشگاه برای چندروز باز شد و ما همو دیدیم باورتون میشه اون مدت اصلا شوهرم یه زنگم نزد ببینه مردم زندم؟
میدونم شاید توجیه باشه من در هرصورت نباید اینکارو میکردم ولی چندباری با همکلاسیم حرف زدم و از مشکلاتم گفتم اون میگفت طلاقم بگیری میخوامت
خیلی کم شاید دوسه ماهی یبار پیام میداد یا زنگ میزد و خاطرات گذشته رو یاد میکردیم
تا اینکه من یجا به خودم گفتم باید زندگیمو درست کنم من همه جوره به شوهرم علاقه دارم تنها بدیش اینه که محبت کردن بلدنیست
زندگیم خییییلی بهتر شد عروسی گرفتیم هرروز که میگذشت بیشتر میفهمیدم خدا برام خوب خواسته
پسره از عروسیم حبر دار نشد میترسیدم بهش بگم زندگیم خوب شده میترسیدم یکاری کنه
گه گداری اومد پیام داد که اره یادش بخیر فلان من از رو همون ترسم میگفتم اره دوران خوبی بود اگه قسمت باشه در اینده درست میشه و.. 🤦🏽
بعد ازینکه فهمید من عروسی کردم اصلا شد یه ادم دیگه پیش دوست مشترکمون گفته بود من هنوز امید داشتم برگرده
خییلی بد شد خیلی دهنش ول شد حرفای هرز میپروند شیطون شده بود
تا با هم اتاقی من رل زدن
بعد موقعی که سر کلاس میرفتیم به من میگفت رابطم جدی نیست باهاش یا چیزی براش نمیخرم فلان دختره میومد اتاق تا کل بدنش کبوده و کلی کادو دستشه
با من که بود جرات نمیکرد بجز دستمو گرفتن کاری کنه الان خیلی عوض شده
یا چندوقت پیش پیام داد یجور حرف میزد که اتو بگیره من نم پس ندادم
فارغ التحصیل شدیم یکماه پیش چون نمایندمون بود من چندبار برای کارامون زنگ زدم که خبری شد حتما بهم بگه بعد فهمیدم به همه گفته الا من
بهش پیام با لحن تندی دادم که چرا نگفته اصلا سین نکرد
من از عصبانیت شمارشو پاک کردم و از اینستا آنفالو کردم
حالا شده برام کابوس 🥲🥲 همش ترس دارم به شوهرم پیام بده چتامونو نگه داشته باشه(چون تو اینستا فالوش داشتم میگم شاید پیجشو برداشته باشه) 🥲
نمیدونم چیکار کنم