سال تحویل اخر شب بود
صبح خونه نامزدم از خوهب بیدار شدم خوشگل کردم چون میدونستم کلی مهمون میاد اما شوهرم بیدار نمیشد
یه رژ پر رنگ زدم رفتم لپش رو ماچ کردم
گفتم بیدار میشه جلو آیینه میبینه کیف میکنه
خلاصه چندتا خانواده اومدن مهمونی (برادرشوهرم ، خواهرشوهرم و خاله های شوهرم)
چون اشنا بودن شوهرم پاشد اومد بیرون که یه احوال پرسی کنه بره دستشویی
تا به خودم بیام دیدم همه خودشون و میزنن و میخندن
حتما حدس میزنید به چی میخندیدن