بچه ها من قبلا عاشق یکی بودم خیلی زیاد ولی خب بابام نذاشت بهم برسیم و مجبورم کرد با خواستگارم که شوهرم بود ازدواج کنم البتهععع شوهرم ۵ سال منو میخاس التماسم میکرد هرروز بهم پیام میداد من هیچ علاقه ای بهش نداشتم
گذر زمان باعث شد من شوهرمو خیلی دوست داشته باشم اون واقعا مرد خوبیه ...و تقریبا اون ادم رو فراموش کنم
تا اینکه یه روز رفیق شوهرمو خانمش رو دعوت کردیم دیدم خیلی خیلی شبیه اون پسرس خیلی🙂
همه حرکاتش لباساش کلا سبکش
حالم بد شد یهو خاطرات هجوم اوردن تو ذهنم به زورررر خودمو جمع کردم اون شب هزار بار مردم و زنده شدم
ناخوداگاه از زنش بدم میومد حس میکردم اون همون ادمه و اینم خانمشه
من و شوهرم و اون خانم تو ویلا بودیم شوهرش تو حیاط داشت اتیش روشن میکرد رفت پیشش و پسره بغلش کرد من ناخواسته دیدمش حالم بد شد دستام میلرزید شوهرم تعجب کرد
الان همش اون صحنه بغلشون جلو چشمه نمیدونم چرا حالم از اون صحنه بهم میخوره نمیدونم چرا انقد شبیهش بود من شوهرمو خیلی دوست دارم ولی ....