بخاطر اینکه چادر نپوشیده بودم هرچی از اون دهنش در اومد بهم گفت . درحالی که یکی از شرط های اصلی ازدواج من این بود
و حتی خواهر خودش هم همیشه مانتو کوتاه کوتاه میپوشه و براش باید عادی شده باشه ......
ازدواجمون هم سنتی بوده
خیلی دلم شکسته
بعد من معده درد گرفتم
اومدیم شب خونه مادر شوهرم بخوابیم
اول رفت مغازه با مامانش پچ پچ کردن
رفت تو آشپزخونه ظرفای شام مامانش اینارو شست بعد باز تو آشپزخونه با مامانش پچ پچ میکردن یواش حرف میزدن
خیلی ناراحت شدم
داره میشه یه ماه که عروسی کردیم ولی دریغ از یه رابطه عاشقانه هر پنجشنبه جمعه میره شهرستان خونه مامانش اینا
و به اضافه تعطیلی ها
و مرخصی که گرفته
بچهها ۷روز دوم عید که ماه رمضانه هم تعطیله
فکر گرفته منو چجوری با زبون روزه و معده درد بیام باز خونه مامانش اینا😔😔😞😞😞😞