ازاول باید ببینی داستانش طولانیه
خلاصش اینه ک بابای گلنار تو دم و دستگاه مظفرالدین شاه بوده بعدا میان اینجا تو شمال
آصف هم ی شاهزاده قجریه سر ی داستانی اومده خونشونو گرفته و زندانیشون کرده و دنبال گلنار میگردن ولی نمیشناسنش
گلنار هم برای مراقبت از خانوادش و پس گرفتن خونه و زندگیشون مخفیانه داره اونجا مثل یه خدمتکار کار میکنه
اسماعیل هم با گلنار همدیگرو دوست دارن ولی از قدیم با آصف دشمنی دارن