هییییچ وقت نتونستم بهش مشکلاتمو بگم
هیچ وقت باهاش درد و دل نکردم
هیچ وقت نگفتم مامان چمه این مشکلو دارم این ترسو دارم
چون میدونستم بعدا میزنه تو سرم و میگه اینجوری هستی
اونجوری هستی
دوست نبودم باهاش
همه چیو ازش مخفی کردم رتبه کنکورمو حرفامو درد دلامو
خواهرم ندارم
همیشه هم تو خودم ریختم حرف نزدم چون میدونستم قضاوت میشم و تو دعواهای بعدی میزنه تو سرم
تنها کارشم غر زدن سرکوفت زدن مقایسه کردنه
فک میکنه بچه فقط غدا لباس و خونه میخواد