بابام پدرمو در آورده روز و شب ندارم از دستش ی چشم خونه ی چشم اشک
کاش بمیره راحت شم خداا
همش۱۸سالمه ولی پیرم کرده حق زندگی ندارم بگه بشین باید بشینم بگه پاشو باید پاشم حق ندارم برم بیرون اگرم برم خواهرمو میفرسته باهام
نباید آرایش کنم باید مثل این پیرزنا بگردم بخدا دیگه خسته شدم دلم میخواد یا اون بمیره یا من کنکورم دارم کلا روانی شدم دیگه نمیکشم