هفته پیش داشت میرفت کربلا اخلاقش اینقدر خوب شده بود من عذاب وجدان گرفته بودم دیروز برگشت روز از نو روزی از نو تو هر جا و مکانی که میشد تیکه مینداخت ب من بخدا خسته ام از دستش جلو پاش گوسفند قربونی کردن شوهر من پاشد جگرارو پخت محکم محکم قایمشون میکرد انگار میخام از دستش بگیرم حالا خوبه من نه تنها جگر بلکه هیچ گوشت و مرغ هم دوست ندارم گوشه چشمی نگاه من میکرد محکم روشون میبست البته میدونه من دوست ندارم اما این عادتشه بعد هی میگفت برا هیچکی هیچی نیوردمااااااا بعد خم میشد جلو صورت شوهر من میگفت عشقیم برا تو انگشتر اوردم ب جان مادرم قسم من هیچ انتظاری ازش ندارم اما با اینکاراش هدفش ازردن منه خسته شدم ازش دوماهه سر خونمونیم حتی وسایل دامادی همسرمم کامل نفرستاده یه گوز هم دست شوهرم نداد بیاره خونش بعد هر جا نشست از جهاز من ایراد گرفت و بد گفت روحم خستس بخدا نمیدونم چطور توصیف کنم اوج غم توی دلمو بدونید ادم با هزار تا امید و ارزو ازدواج میکنه میره گیر ی خونواده میوفته که جز ازار اذیت چیزی برا ادم ندارن خستم باااا خستممممم
نمیدونم یه عده زیارت از نظرشون چه فایده و مفهومی داره
خششش خش خش خش چیه خب امضا کردم دیگه آقا ببخشیدا ولی تو کتم نمیره چند سال اینجا عضو باشین ولی تعداد تاپیکاتون صفر باشه،ناقلاها نکنه یه شخصیت دیگه با یه کاربری دیگه و هزارتا تاپیک دارین🤪🤪من اصلا مشکلی ندارم با اینکه کسی تو تاپیکام بگرده و راستش اصلا درک نمیکنم چرا خیلیا مشکل دارن با این موضوع😇