2777
2789
عنوان

ترقه

187 بازدید | 6 پست

عزیزان یکم رو تربیت بچه هاتون وقت بذارین اینقد شب چهارشنبه سوری فحش برای خودتون نخرید

شاید یکی عزادار باشه، شاید یکی حالش گرفته باشه

شاید نوزاد داشته باشه یکی بیمار باشه

حداقل یادشون بدین تو پارک ها بزنن

دلبری دارم از خیابان تابستان، کوچه تیر پلاک ۲۷

دخترا یه تجربه خوب بگم. 😊

من و همسرم سر خرید فرش کلی اختلاف داشتیم تا اینکه یه فروشگاه پیدا کردیم که فرش‌ها رو با پرو مجازی داخل خونه خودمون نشون می‌داد.

از اون بهتر اینکه خرید اقساطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم داشت و خیلی راحت سفارش دادیم.

بیشتر از 400 مدل فرش مینیمال و لوکس دارن.

اسم اون فروشگاه فرش زانیس هست.

🔗 اینجا کلیک کن تا مدل‌هاش رو ببینی.

تو همبن جا ترقه زدن شبیکه چشم طرف ترکیده و اتاق عمله برای داییش دعا کنید کور نشه. طفلک کر و لال هم ب ...

خدا بهش رحم کنه انشالله

دلبری دارم از خیابان تابستان، کوچه تیر پلاک ۲۷

بابا ما همه اتیش روشن کردن همسایه ها رفتیم بشینیم دورش پسر همسایمون هی ترقه مینداخت انقدرم زیاد بود تموم نمی شد مادرش یه گوشه با لبخند ملیح نگاه میکرد منم حرصم دراومد اومدم تو

یه تیکه از ترقش افتاد رو پای خواهر شش سالم پاش سوخت 

در تعجبم مادرش هیچی نمیگفت !!!

‌قطره، دلش دریا می‌خواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته‌بود.هر بار خدا می‌گفت «از قطره تا دریا راهی‌ست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا شدن نیست.»قطرہ عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار، چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.تا روزی که خدا گفت «امروز، روز توست! روز دریا شدن.» خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را. اما...روزی قطره به خدا گفت «از دریا بزرگ‌تر، آری از دریا بزرگ‌تر هم هست؟» خدا گفت «هست.»قطره گفت «پس من آن را می‌خواهم. بزرگ‌ترین را. بی‌نهایت را.»‌خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: «اینجا بی‌نهایت است.»آدم عاشق بود. دنبال کلمه ای می‌گشت تا عشق را توی آن بریزد. اما هیچ کلمه‌ای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه‌ی عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت «حالا تو بی‌نهایتی، زیرا که عکس من در اشک عاشق است :)
بابا ما همه اتیش روشن کردن همسایه ها رفتیم بشینیم دورش پسر همسایمون هی ترقه مینداخت انقدرم زیاد بود ...

ما تذکر دادیم از بزرگترش ن فحشم خوردیم 

والا یه اتفاق بدی برامون افتاده از نظر روحی داغونم حالا اینا هم پشت سر هم هی ترقه انداختن

دلبری دارم از خیابان تابستان، کوچه تیر پلاک ۲۷

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز