ز شهر نورو عشق و درد و ظلمت...سحر گاهان زنی دامن کشان رفت..پریشان مرغ ره گم کرده ای بود.. که زار و خسته سوی آشیان رفت
کجا کس در قفایش اشک غم ریخت..کجا کس با زبانش آشنا بود..ندانستند این بیگانه مردم...ک بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیابد...نهانگاه امید و آرزو را..دریغا آن دو چشم آتش افروز...به دامان هوس افکند اورا
شبی ناگه سر آمد انتظارش..لبش در کام سوزانی هوس ریخت..چرا آن مرد بر جانش غضب کرد..چرا بر ذره های جامش آویخت