چند روز پیش داشتم به این فکر میکردم که کاش آدما برعکس بدنیا میومدن.به جای اینکه وقتی متولد میشن صفر سالشون باشه و زندگیشون از صفر شروع بشه، یه آدم پیر، چروکیده، پر از موی سفید و با کوله باری از تجربه ها بدنیا میومدن. خیلی بی رحمیه که یه موجود صورتی رنگ بندانگشتی بیاد و توی قفس تنگ و تاریک دنیا گیر بیفته. زیباییش حیف میشه. اصلا چرا باید هر روز خودش رو توی آینه ببینه که روز به روز داره افتاده تر میشه، چروکای چهره ش عمیق تر میشن و برق سیاهی موهاش یواش یواش خاموش میشن و رنگ میبازن. منطقی نیست که برعکس بدنیا میومدیم و هر روز کسی رو تو آینه میدیدیم که هر چی میگذره زیباییش چندین برابر میشه؟! به جای اینکه دنیای بچگیمون رنگ ببازه و خاکستری بشه، از ی دنیای خاکستری و تاریک میرسیدیم به یه دنیای پر از رنگ. بهتر نبود بجای اینکه روز به روز از عزیزترین کسامون دور بشیم و مجبور باشیم رفتنشونو تماشا کنیم و هیچ کاری از دستمون برنیاد، آخر زندگیمون میرسید به جایی که مامان بیشتر از همیشه حواسش بهمون بود، بابا هر صبح از دیدنمون ذوق میکرد و همه از وجود اون موجود نرمالوی صورتی رنگ خوشحال بودن. این جوری بجای اینکه به آینده مبهم و روزای سختی که پیش رومونه فکر کنیم و ندونیم کی قراره تموم شن؟! اصلا تموم میشن؟! روز به روز قشنگیای زندگی برامون بیشتر و بیشتر و بیشتر میشد، هر روز که میگذشت بیشتر تو دل مامان بابا جا باز میکردیم، اون رویاهای جادویی بچگیمون برمیگشتن و پایان زندگیمون جایی بود که همه چی در رنگارنگ ترین حالت ممکنش قرار داشت.
آره، میدونم. بازم دارم چرت میگم:) از زندگی خستم.