امروز رفتم دکتر منتظر آسانسور ساختمان پزشکان بودم که بیاد پایین بعد یه پسره هست که عقب مونده هستش گدایی می کنه همیشه هم تو اون ساختمون گدایی می کنه من دلم براش سوخت پول دادم بهش اومد وایستاد پیشم پالتوم خز داره دست زد بهش می گفت چقد نرمه منم گفتم آره سوار آسانسور که شدم اونم اومد سوار شد منم فکر کردم می خواد بره طبقه های دیگه ازش پرسیدم کدوم طبقه میری دکمه رو بزنم یه چیزی گفت که متوجه نشدممنم دکمه طبقه خودمو زدم
هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و.... شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه. ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔
خستم از جماعت زندهکش مردهپرست! اما برای رفتن بلیطی گران تر از ماندن نیاز است. گاهی آنان که می مانند،بلیط و پای رفتن نداشتند؛ وگرنه می رفتند.آقای قاضی ما یه بیماری مادر زادیه لاعلاج داریم : به هرکی می رسیم فکر می کنیم آدمه :) ما بد نبودیم ، بلد بودیم دنیا مارو نمیخورد! ما تُنگ بودیم ، اگه دریا بودیم که ماهیمون نمی مُرد!نزا توی دلت سَردی بشینه ،گُل من | نزا اَشکاتو هر کی ببینه ،گُل من | نزا اینا واست نقش بازی کنن ،گُل من | نزا دنیاتو نقاشی کنن ،کُل شهر میگن قلب استخون ندارع، پَ اینا چیه توش میشکنه?? واقعیت این نیس که تو داستان میگن/ واقعیت تو ایران و کوچست واقعیت این نیس که واست از هوای بهشت میگن/ واقعیت همین زندگی پوچست
دیدم یه چیزی پشتمه دقت کردم دیدم دست یاروه دستشو پس زدم نزدیک تر شد خدارو شکر طبقه دو کار داشتم هلش دادم پیاده شدم دوتا آقا هم دم در منتظر آسانسور بودن نمیدونم متوجه چیزی شدن یانه