امروز دعوت کرده بودن جهاز برون پسر خاله پدرشوهرم. بعد عصر قبل رفتن شوهرم گفت خسته م .ماشین و بدم خواهرم برونه تو و مامانم برید.منم گفتم خواهرت از جاری کنده نمیشه . بعد دیگه جاری کوچک با خواهرشوهر با ماشین برادرشوهر کوچک رفتن . منم با مادرشوهرم با همسرم رفتم .بعد برگشتنی هم برادرشوهر بزرگ م گفت با همون ماشین برادرشوهر کوچک همه برگردید .که من قبول نکردم .چون من با جاری کوچک و شوهرش قطع رابطه م . همسرم اومد برگشتم.بعد امشب خونه پدرشوهرم بودیم . برادرشوهر بزرگ اول گفت تقصیر هر دو تونه. بعد خوب انگار یادش داده بودن .گفت نه تقصیر تو هست و باید سوار میشدی .و برنامه ما رو ریختی بهم .من گفتم خواهرم ماشین شوهرتو برونه و تو و جاری و مادرم برگردید. منم گفتم که نه امکان نداره .بعد گفت پدر تو نمی خوای چیزی بگی.پدرشوهرمم گفت چطور میای خونه من دوتاتون. خوب میرفتی حرف نمیزدی. منم گفتم حرف شما در صورتی درسته که ماشین برادر شوهر بزرگ باشه . اینجا هم خونه پدرشوهرمه. شوهرمم برای اولین بار تو عمرش ازم دفاع کرد که نه تقصیر این نیست .که برادرشوهر بزرگم زود گفت نه تو حرف نزن . من خوب از حق م دفاع کردم. ولی الان میگم چه خنگی هستم من. شوهرم عصر از کجا خبر داشت .بعد میگم نکنه شوهرم حرف تو دهن اونا گذاشته که من گفتم با ماشین من برو ولی این قبول نکرده؟