این چیزایی که مینویسم همراه هر جملش اشکمم میاد
دخترا من تنهام خیلی، هیچ دوستی ندارم،هیچکس نیست که باهاش یه ذره حرف بزنم اروم بگیرم،فقط خودم هستمو خدام
شرایط زندگیم داغونه،سنگ جایه من باشه خورد میشه،قبلا تویه شهر زندگی میکردیم اما پدرم بازنشست شد و مارو اورد روستا که تقریبا بیس دقیقه با شهر فاصله دارم،خواهر و برادرم کارمندن زندگی خودشون رودارن و هیچی براشون مهم نیست
حالا من بدبختو بگو،نه گذاشتن درس بخونم،نه هنری بلدم،نه میتونم برم شهر کار کنم چون رفتو امدم سخته، هر روز که از خواب پا میشم از این اتاق به اون اتاق میرم،گریه میکنم،مینویسم،میخوایم،رویا میبافم
با یه پسری هستم هشت ماهه
خیلی شرایطش خوبه خونه ماشین همه چیز داره
اما از بس تنها بودم اخلاقم افتضاحه،همش بهش شک میکنم دعوا میکنم باهاش چون بیکارم،اوایل تحمل میکرد و به هیچ قیمتی ازم جدا نمیشد اما الان که دیگه میدونه نمیتونه تحملم کنه باهام سرد شده و میدونم دیر یا زود ولم میکنه چند بارم این اواخر خواست جدا بشه با التماس مزاشتم،دلم خوش بود شاید ازم خواستگاری کنه و ازدواج کنم خانوم خونه خودم بشم شرایطم بهتر بشه اما تویه خوابمم همچین اتفاقی نمیوفته هیچ احمقی یه دختر بیکارو علاف که تموم زندگیشو افسردگی گرفته خانوادشم هیچ ارزشی براش نمیزارن رو نمیخواد
داغونم،هر شب قبل خواب با خدایه خودم حرف میزنم و بهش میگم صب چشمو باز نکنم و بمیرم اما این جهنم ادامه داره
کاش میتونستم تموم این بیست یک سالو براتون مینوشتم
کودکیم داغون بود همیشه توسط دوستام مسخره میسدم یا باهام قهر بودن من تنها یه گوشه گریه میکردمو بازی کردنشون رو نگاه میکردم
تویه مدرسه از کلاس اول تا شیشم تموم معلما کتکم زدن بقران هرکدوم به یه نحوی تحقیرم میکردن
یه چندتا دوس پسر داشتم که بعد یه ماه بهم خیانت میکردن یا ازم خسته میشدن میپیچوندنم
پدرم یه بار انقدر کتکم زد تویه بچگی که شکمم خون ریزی داخلی داد و تخمدان طرف چپم رو تخلیه کردن
شاید شما یک کلمه از حرفامو باور نکنید
ولی فقط یه هم صحبت میخواستم فقط میخواستم یکم خالی شم یکمی بیرون بریزم بدبختیامو
کاش قلبم از تپش میوفتاد،من فقط خودمو دارم،جتی خدا هم ترکم کرده مطمنم تویه لیست بنده هاش نیستم
برام دعا کنید سر نمازاتون خواهش میکنم