بقیشو خلاصه میگم تا بترکم از دست نینی یار
روز ۲۶عقد
مامانم ظهر یود زنگزد گفت بگو شوهرت بره بیرون میخوامبیامپیشت
گفتم فرهاد مامانممیخواد بیاد راحت نیست لطفا تنهامون بذار
گفت نمیرم تا از دلش درنیارم نمیرم
مامانم اومد زنگ آیفون زد گفت بیا پایین یه سری وسیله باهامه