نمیدونم چرا من؟له له میزنم برا بچه اما نمیشه هرروز خبر بارداری یکی از همسنامو میشنوم هرروز حسرت میخورم من حسادت میکنم خودخواهم نمیتونم ببینم اینو که من روز شماری میکنم برا بچه دار شدنم اما یه عده خیلی راحت باردار میشن دارم دق میکنم دلم خیلی کرفته دلم خیلی پره دوس دارم از شنیدن خبر بارداری همه خوشحال بشم اما طاقت شنیدنشو ندارم نمیتونم این حسمو کنترل کنم خیلی حالم بده خیلی
به همین امیده ک اروم میشم اما گاهی وقتا واقعا دلم میگیره میگم چرا من
اسی یه چیزی بگم
تا زمانی که حست به بقیه اینطوریه باردار نمیشی
بیخیال بچه شو خوش بگذرون با شوهرت کیف کنین دنبال بچه نباش تا واقعا باردار شی درست زمانی که انتطارشو نداری
بچه عجیب ترین موجود دنیاست...می اید،مادرت میکند،عاشقت میکند،رنجی ابدی را دروجودت میکارد،تا اخرین لحظه عمر عاشق نگهت میدارد وتمام...! بگمانم مادر بودن یک نوع دیوانگی ست، وقتی مادر میشوی رنجی ابدی سراغت می اید، رنجی نشات گرفته از عشق..،مادر که میشوی میخواهی جهان را برای فرزندت ارام کنی،میخواهی بهترین هارا از ان او کنی،وقتی می خزد،چهاردست وپامیرود،راه میرود ومیدود،توفقط تماشایش میکنی وقلبت برایش تند میتپد..❤از دردش نفست میگیرد روحت از بیماری اش زخم میشود،مادر که میشوی دیگر هیچ چیز جهان مثل قبل نخواهد بود،مادر که میشوی کس دیگری میشوی کسی که وجودش پر از عشق وجنون ودیوانگی ست
و منی که با تمام وجودم نوشته هات رو درک میکنم. یادم نمیره روزی که خواهر شوهرم زنگ زد من باردارم و با ذوق واسم تعریف میکرد یادم نمیره اون از خوشحالی گریه میکرد و من از ناراحتی. یادم نمیره وقتی زندایی شوهرم باردار بود گفته بود به من نگن که یوقت حسرت نخورم. لعنتی چه روزای سختی بود پیر شدم