خب شروع میکنم
تقریبا از ۱۳ سالگی عاشق داستانای مادربزرگم بودم راجب اج ن ا میگفت حتی میگفت بابا بزرگمم دیده داییم دیدن توو روستای پدریشون
خلاصه همه کار کردم ک منم ببینم سرچ میکردم از اینترنت هرچی میگفت انجام میدادم هیچ اتفاقی نمیوفتاد
تا اینکه دقیقا تولد ۱۷ سالگیم ک ابجیام جشن گرفته بودن اتفاق افتاد
توو تولد حس کردم مادربزرگم رفت توو اتاق (درحالی ک سال قبلش فوت کرده بود)منم افتادم دنبالش رفتم دیدم رفت حمام با ترس رفتم جلو در حمامو باز کردم کسی نبود
اینو ب هیچ کس نگفتم دقیقاا چهار روز بعدش ی دختر با موهای بلند مشکی دیدم ک از کنارمون رد شد رفت رفت اتاقم منم شوکه شده زل زدم هرچی مامان بابام صدا میزدن انگار ک نمیشنیدم مامانم نگران شد با ابجیم رفتن سرکتا باز کردن گفته چندتا دعاو چرتو پرت اوردن منم انجام دادم
خبری نشد تااا ۲۰ سالگیم ک توو خوابگاه تنها بودم
خواب بودم توو خواب دیدم ک تووی خونه مادر بزرگمم و توو اتاق خونشون صدای جرو بحث میاد رفتم جلو از لای در نگاه کردم دیدم ی دختر از اشناهامون ک مریضم هست با ی خانم بشددت ترسناک قد بلند رنگ پوستش طوسی با ردای مشکی بحث میکنه و میگه دست از سرم بردار
زنه یهوو برگشت زل زد توو چشمام چشاش فوق العاده ترسناک بود مشکی مشکی پراز نفرت قشنگ نفرتو از چشاش حس میکردم اومد درو محکم کوبوند
بعدش