بعدش ک بیدار شدم
ب داییم زنگ زدم همه چیو گفتم گفت حلش میکنم
دقیقا همون شب صدای راه رفتن از خونمون میومد
نمیتونستم بخوابم ی هفته گذشت توو همون ی هفته من یا خواب همون خونه رو میدیدم یا حس میکردم روحم از بدنم داره جدا میشه
و ی درویش دقیقا داییم گفت درویشه گفت بیارش پیش من رفتم پیشش ی اب بود خالص خالص شالمو از سرم برداشت انداخت رو اب
بعد ک ی دعا خوند شالو برداشت دیدم چندتا دعاو سینی ک روش نوشته شده و اینا هست
گفت باطلش کردم برو
ولی من بازم ترس داشتم واقعیت اعتقادم نداشته و ندارم رفتم پیش روانشناس وقتی حرف میزدم بهم گفت اون داستانای ترسناک ک بچگیام تعریف میکردن و مرگ مادربزرگم و شوک حاصل از مرگ اون و وابستگی زیادم ب اون باعث اینا شده
ب مرور ک پیشش رفتم بهتر شدم
خلاصه دنبال چیزایی نباشین ک میدونین اخرو عاقبتش دیوانگیه