بچه ها من عروسی نگرفتم.
به دوتا دلیل
یک اینکه من یه دختر مذهبیم وحس میکردم اون مدلی که دوست دارم عروسی بگیرم به بقیه خوش نمیگذره وقطعا خودم بعدا ازحرف ها ناراحت میشدم.
دوم اینکه همسرم بااینکه درحد یه عروسی تقریبا خوب توانش روداشت ولی خانوادش باهاش همکاری نمیکردن.ومیگفتن عقدروتوتالار گرفتی دیگه نگیر درحالی که کمکی به همسرم نکردن..
خلاصه نامزدی هم نداشتم مامانم میگفت من نمیتونم کم مهمون دعوت کنم وخلاصه میگفت نگیریم..
یه عقد گرفتم توتالار باتقریبا۱۸۰نفر..شام وشیرینی وآتلیه وعکاس وفیلمبردار..
چندماه بعدش رفتم ماه عسل توی همون روز ماه عسلم ۸۰ نفرازمهمونای درجه یکمون رو ناهاردادیم وبدرقمون کردن تا فرودگاه.
بعداز برگشتم دوماه بعدش لباس عروس پوشیدم وباهمسرم رفتیم باغ عکس گرفتیم..لباس عروسم روقبل ازماه عسل خریدم.
اون موقع ها راضی بودم وخوشحال..ولی گاهی تودلم میگماگه مادرشوهرم اینقدر اذیت نمیکرد میتونستم عروسی بگیرم..یااگه بقیه به سلیقه من احترام میزاشتن میتونستم عروسی باب میل خودمبگیرم..به هرحال اون شب مال من بود نه اونااا..
برای عقدم مثلا دختر خالم عکس سرسخت منو استوری کرده بودیابقیه فامیل کم وبیش عکسایی که موهام وآرایشم کامل معلوم بود..اینچیزا باعث شد بااینکه خیییلی دلم ازبچگی میخواست یه روزی عروس بشم لباس بپوشم..به خاطر دیگران خراب بشه..هرچند روز یکبار این فکرا میاد توذهنم..خیلی ناراحت میشم..
میدونم ممکن بگید بچه ای واین حرفا چیه ولی خب واقعا اذیتم میکنه..