بعد داییم با زنش دعوا میکنه و به خانواده هاشون کشیده میشه مادر داییم زنگ میزنم به مامان عروسش خلاصه دلخوری بوده و خیلی حرفا پیش میاد...و خب ترکشش به زندگی من میخوره...چون مادر عروس مامان بزرگم میشه مادرشوهر من و اون با من کم محلی میکنه
حالا جوری شده که یک ماهه مادرشوهرم به من نگفته بیا خونمون شوهرم ناراحت بود از این موضوع و بهشون گفته بود اونم گفته چون از دست بقیه ناراحتم با این این شکلی میکنم
حالا بعد همه اینا که گفته بهش ..برگشته به شوهر من میگه اون باید میآمد میگفت تو از دست اونا ناراحت نباش ...اینم گفته زن من این وسط چبکارس... خلاصه پدرشوهرم گفته بگو بیاد ولی مادرشوهرم اصلا نگفته من چیکار کنم برم یا نه
حالا بعد همه اینا که گفته بهش ..برگشته به شوهر من میگه اون باید میآمد میگفت تو از دست اونا ناراحت ن ...
اره برو بگو هرکس این وسط هر کاری بکنه هر اشتباهی ازش سر بزنه چ از طرف شما چ مادربزرگم ب زندگی من مربوط نیست من زندگی خودمو دارم اوناهم زندگی خودشون یه بار برای همیشه روشن کن همه چیزو براشون با احترام حرفاتو بهشون بزن فقط مشکل تو نیست عزیزم اکثر ازدواجهای فامیلی این مشکلو دارن خودت وشوهرت باید زرنگ باشید از پس همه چی بر بیاید در چارچوب احترام البته با شوهرتم حرف بزن ک اونم همین حرفارو بزنه هرچند گفته بنده خدا
خدایا چنان کن سر انجام کارتو خوشنود باشی و ما رستگار
باید رو بزاری کنار چون پای زندگیت وسطه یه بار برای همیشه مگه قراره بی احترامی کنی ک روت نمیشه برو بشین بگو مادر شوهر هر چی صداش میزنی حرفای ک گفتمو بزن مطمعنم خوشحالم میشن ک برای زندگیت میجنگی با زبون خوش بگو سیاست داشته باش
خدایا چنان کن سر انجام کارتو خوشنود باشی و ما رستگار