دانه از آن زمان كه در خاک است،با دلش آفتاب ادراک است!سرگذشت درخت میداند،رقم سرنوشته میخواند!گرچه با رقص و ناز در چمن است،سرنوشت درخت سوختن است!آن درخت كهن منم كه زمان،بر سرم راند بس بهار و خزان!دست و دامن تهی و پا در بند،سر كشیدم به آسمان بلند!شبم از بی ستارگی شب گور،در دلم پرتو ستاره ی دور!آذرخشم گهی نشانه گرفت،گه تگرگم به تازیانه گرفت!بر سرم آشیانه بست کلاغ،آسمان تیره گشت چون پر زاغ!مرغ شب خوان🕊که با دلم میخواند،رفت و این آشیانه خالی ماند!آهوان گم شدند در شب دشت،آه از آن رفتگان بی برگشت!گر نه گل دادم و بر آوردم،بر سری چند سایه گستردم!دست هیزم شکن فرود آمد،در دل هیمه بوی دود آمد!کنده ی پیر آتش اندیشم،آرزومند آتش خویشم!ه.ا.سایه ❤️🇮🇷