2777
2789

رفتم سر قرار خودشم سرگردون بود 

همه چیز به هم ریخته بود 

با ترس گفتم چیکار کنیم 

میدونستم حرف دلش نیست اما ارومم کرد و گفت:ماکه خلاف نکردیم ..زن و شوهریم ..به هیچ کس هم ربطی نداره چ تصمیمی برای زندگیمون و بچمون گرفتیم 

راست میکفت کاملا حق با اون بود اما عرق چیز دیگه ای میگفت 

ادامه داد:زودتر عروسی میگیریم ..اینجوری بهتره و همه چیز عادی میشه 

یکم مکث کردم و گفتم اخه الان که اماده نیستیم 

گفت:اماده میشیم ..تو یک ماه باید همه کارا رو انجام بدیم 

میگفت عروسی که بگیریم اوضاع بهتر میشه راست میگفت حرفش رو قبول داشتم ما اگه اون بچه رو نکه میداشتیم همه چیز بدتر میشد 

با اینکه الان خودمم پشیمونم اما چاره ای نداره 

روبه حسین گفتم :نکنه بگن شما که میخواستین به این زودی عروسی بگیرین چرا بچه رو......؟؟؟؟

حسین گفت:خیلی چیزا گفتن و قراره بگن ما باید بی تفاوت باشیم ..

گفتم :راستش عین قبل نمیتونم بهت اعتماد کنم ..اون روز کارت خیلی زشت بود ..

حرفم رو برید و گفت:حال روحیم اصلا مساعد نبود ..

نمیتونستم بمونم ..میترسیدم بمونم به یه نفر بی احترامی کنم و بعد نشه جمعش کرد 

حق میدادم بهش..شاید الان چون تصمیم داشت پشتم بمونه همچین حسی بهش داشتم نمیدونم ..

الان که حرف زده بودیم حالم بهتر بود کنارش..

از همون روز کارامون برای عروسی استارت خورد 

مامان مخالف زود عروسی گرفتن بود اما تو این شرایط نظر اونم بود که این کار بهتره 

حسین هم خانواده ش رو راضی کرد ..

جهیزیه رو هم همه رو تو یه هفته خریدم..و حسین هم خونه اجاره کرد و بردیم چیدیم وسیله هامون رو 

عروسی رو خیلی مختصر و ساده گرفتیم ..البته وقت تجملات رو هم نداشتیم ..

مادرشوهرمم رفتارش با من یکم بهتر شده بود 

نهایتا عروسی رو گرفتیم و رفتیم سر خونه زندگیمون و زندگی اروممون رو شروع کردیم

برعکس دوران عقد پر فراز و نشیبمون اما زندگی مشترکمون اروم بود ..

حسین سر کار میرفت و منم خانوم خونه شده بودم ..


ادامه دارد..


خدایا کمک :)

گفتم:چی میخواستی بشه خودت که خوب میدونی؟!!نمیدونی!!رفتی نشستی بین فامیلات و از  من گفتی؟!‌

سپیده لال شد و دیگه هیچی نگفت 

دادزدم :چرا ساکت شدی؟!من از همون اولم میدونستم به کسی که چشمش دنبال شوهرمه نباید اعتماد کنم ..

سپیده گفت: این چ حرفیه میزنی؟من فقط از دهنم جلوی مامانم پرید اونم ..

گفتم :اونم منو بدبخت کرد .

اینو کفتم و کوشی رو قط کردم داشتم  دیونه میشدم 

اصلا باور نمیکردم اتفاقایی که بهم گذشته بود رو 

ابروم و شخصیتم رفته بود ..

نمیدونم چجوری دوباره سرم رو بلند کنم ..


چند روزی گذشت 

حسین خیلی کم بهم پیام میداد فقط حالم رو میپرسید 

مامانمم باهام قهر بود 

انگار همه واقعا منو مقصر میدونستن …

مامان اومد تو اتاقم و گفت:شازده کجاست ؟تشریف نمیارن این طرفا؟!

با ناله گفتم :دست بکش مامان 

گفت:چیو دست بکشم؟میگم کدوم گوریه نمیاد ؟!

گفتم :خجالت میکشه ..

گفت:اوه عین مامانش خجالتیه پس 

دیگه عصبی شده بودم از این کنایه ها و گفتم :مامان بس کن ..این اشی که تو توی کاسه من ریختی..

گفت:من گفتم همچین غلطی کن 

همون لحظه بابام اومد خونه ..گفت:چ خبره اینجا؟بس کنید دیگه ..هم قانونی هم عرفی کار خلافی انجام نداده این دختر ..به جز سقطش..

حالا هم دست  از سرش بردارین ..

اینو کفت و رفت تو اتاق..

تا اون موقع بابام به روم نیاورده بود 

خرفش برام قوت قلب بود ..

تنها کسی بود که بین این بهبهه به فکر من بود .

همون احظه گوشیم زنگ خورد رفتم سمت گوشی مامانم گفت:بهش بگو بیاد ..باید جواب اون چک مادرش رو بدم ..

اون بچه منو میزنه ؟منم بچه اونو..

با ناله گفتم :مامان به فکر زندگی منم باش ..

هیچی نگفت و رفت 

گوشی رو برداشتم حسین بود 

گفت میخواد منو ببینه ولی یه جایی به جز خونه ما و خودشون ..

منم قبول کردم 

نیاز داشتم باهاش حرف بزنم 

یه تصمیمی بگیریم واسه این اشوب ..


ادامه دارد



زندگیمون پیش میرفت تا اینکه یه شب با شنیدن صدای حسین از خواب بلند شدم

نمیفهمیدم چی میکه انگار یه اسمی رو زیر لب صدا میکرد 

دقت کردم و گوش کردم یه اسمی مثل مینا ..نینا ..سینا..نیما..نمیدونم ..

به طور مکرر زیر لب با صدای خفه شده صدا میکرد ..

یهو از خواب پرید دید دارم نگاهش میکنم ..

گفت:چرا اینجوری نگام میکنی 

گفتم داشتی خواب بد میدیدی یه اسمی رو هی صدا میکردی 

میخواستم بیدارت کنم 

با اخم نگام کرد و پشت کرد و خوابید...


صبح که بیدار شدم دیگه به روش نیاوردم 

اما قکر مشغولی هاش ادامه داد 

وقتی رفت سر کار من که تنها شدم و با خودم فکر و خیال کردم گفتم حتما پشیمون شده 

نسبت بهم سرد شده یا هر چیز دیگه ..سعی کردم از اون روز بیشتر به خودم و خونه برسم تا هیچ کمبودی نداشته باشه .

اما این داستان بی محلی هاش ادامه داشت 

از که میپرسیدم میکفت مشغله ذهنیه ..

واسه کارم فکرم درگیره 

اینجوری ساکتم میکرد 

منم دیگه اهمیت نمیدادم ..ولی حس میکردم داریم از هم دور و دورتر میشیم ..بعضی شبا تو خواب حرف میزد و اون داستان ها ادامه داشت ..اما یه شب که انگار بیشتر از شبای دیگه خواب میدید ..دیگه واضح صدا میکرد ..

میگفت:مینا ..مینا..مینا 

مینا کی بود ،؟تاحالا اسمش رو نشنیده بودم تو فامیل و اشناشون؟!!اون شب هم داشت میکفت مینا ..

مینا کیه که باعث کابوس شبانه ش شده؟!چرا اصلا شده؟!

خوابم نمیبرد 

تا صبح فکر کردم ..هر چی فکر میکردم عقلم به جایی نمیرسید 

دلهره گرفتم 

اره داره به من خیانت میکنه و شبا خوابش رو میبینه وای نه ،.من نمیتونم تحمل کنم که بهم خیانت کنه ..با همه این که حرفاش بعضی اوقات اذیتم میکرد یا خیلی جاها پشتم نبود اما دوسش داشتم خب شوهرم بود 

نه حسین نباید بهم خیانت کنی..

اشکام ناخوداگاه ریخت و بالشت رو خیس کرد ..

دلم خیلی گرفته بود و پر از حس منفی بودم

چند بار خواستم بیدارش کنم اما جلوی خودم رو گرفتم ..

تا صبح باید صبر میکردم ..

صبح که دید بیدارم تعجب کرد و گفت:کی بیدار شدی؟!

گفتم :نخوابیدم 

با تعجب نگام کرد و گفت:شوخی میکنی؟چرانخوابیدی؟!

گفتم :تو نذاشتی بخوابم انگار کابوس میدیدی  و هی یه اسمی رو  صدا میکردی ..

با ترس گفت:چ اسمی؟!

گفتم :مینا 

تا اسم مینا رو شنید رنگش پرید ..

با اخم کفتم :مینا کیه که خوابش رو میبینی ..

خنده مسخره ای کرد که ترسش رو پشتش قایم کنه و گفت:ادم خوابیده با مرده فرقی نداره ..چ میدونم چی میکفتم ؟!

پوزخند زدم و گفتم :اخه چند شبه درگیر مینا خانومی!!!

گفت:منظورت چیه خب الان؟بیخیال بابا دیرم شده..

ادامه ندادم 

اونم تمایلی به صحبت راجبش نداشت 

اماده شد و رفت سرکار ..



ادامه دارد



خدایا کمک :)

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

اسمش مینا بود ..یعنی مینا این بود 

پس بی دلیل نیست این اسم مکرر هر شب 

پس حدسم درست بود 

دیگه نمیتونستم بخوابم دلم اروم و قرار نداشت 

بغضم رو قورت میدادم 

حمله کردم سمت اتاق اما جلوی خودم رو گرفتم 

باید مطمن میشدم ..

هرچقد میخواستم مثبت فکر کنم فایده ای نداشت..نمیتونستم اصلا 

هیچ نکته مثبتی وجود نداشت

تا صبح نخوابیدم ..

فقط تنها دلخوشیم این بود که اگه چیز جدی ای بود حتما حذف میکرد هر چی تو گوشیش بود از مینا وقتی میدید من رو این اسم حساسم 

اما شایدم من رو عددی نمیدونست ..

نمیدونم ولی اصلا حالم خوب نبود 

اون شب رو با گریه صبح کردم 

صبح هم بدون اینکه نگاش کنم 

پتو رو روم کشیدم و خودم رو زدم به خواب ..به کوشیش نگاه کرد و اروم گفت:تو به گوشیم دست زدی؟!

گفتم نه 

گفت:میدونی خوشم نمیاد 

جواب ندادم اونم ادامه نداد مهم نبود اگه ناراحت هم میشد 

مهم این بود که من الان چ حالی داشتم ..

به محض اینکه رفت بیرون منم دنبالش راه افتادم و تعقیبش کردم با اژانس..

یه راست رفت بانک اما خب تو راه مدام با تلفن حرف میزد و انگار داشت دعوا میکرد 

نمیدونم چرا اینقد حسم قوی بود که اون ادم پشت خط هم میناعه ..

همونجا منتظر موندم اما هیچ چیز مشکوکی ندیدم 


کار هر روزم شده بود که تعقیبش کنم 

و بعد چند روز فهمیدم واقعا اینجوری فایده نداره و فقط دارم وقت خودم رو میگیرم ..

تازه از سر کار اومده بود خونه و منم از اینکه هیچی دستگیرم نشده بود شاکی بودم ..

تا اینکه همون لحظه بهش زنگ زدن ..چند باری قط کرد اما بعد پشت هم اس میومد و اینم به طرزی که من نبینم جواب میداد 

برام بیشتر مشکوک شده بود 

رنگش پریده بود و نمیتونست غذا بخوره انگار

با اخم‌نگاش میکردم اما اون فقط حواسش به پیام دادن بود

یهو بلند شد و گفت:من باید برم ..

گفتم کجا ناهار نخوردی؟؟!

گفت:کار دارم ..کار پیش اومده ..

بیشتر سوال نپرسیدم چون میدونستم اصلا خوشش نمیاد و عصبی میشه 

اماده شد و رفت 

منم دنبالش رفتم ..



ادامه دارد...

این روند تکرار میشد و مدام اسم مینا رو زبونش بود موقع خواب..واقعا گاهی اذیت میشدم و دوست داشتم همون موقع بیدارش کنم و بگم چ خوابی میدی؟اصلا این مینا کیه که اکثر شب ها تو خوابته ..

تا اینکه یه شب واقعا این کار رو کردم 

صداش کردم و گفتم :حسین حسین بیدار شو 

با ترس بیدار شد و گفت:چته؟!

گفتم:داشتی کابوس میدیدی..این مینا کیه که هرشب خوابش رو میبینی 

حسین چشم غره ای بهم زد و گفت:خجالت بکش.این حرفه تو میزنی؟چه میدونم کیه؟!تو خواب بود دیگه 

با عصبانیت گفتم :اگه یه شب بود مهم نبود اما همیشه تو داری این اسم رو صدا میرنی..من مطمنم اتفاقی نیست 

با اخم نگام کرد و گفت:خجالت بکش..داری به من شک میکنی الان؟!

گفتم:من اینو نگفتم ..

حرفم رو برید و گفت:دقیقا منظورت همین بود ..و همین رو میخواستی بگی..

من تو خواب یه اسمی رو صدا میرنم دلیل داره این همه حساسیت؟چته؟من رو بیدار کردی بخاطر همین 


حسین مثل همیشه دست پیش رو میگرفت که پس نیوفته و الانم کاملا شاکی بود که من بدخوابش کردم و نذاشتم بخوابه 

لج کردم و بالشتم رو با یه پتو مسافرتی برداشتم و اومدم تو پذیرایی رو مبل خوابیدم ..

حسین دنبالم اومد و گفت:بخاطر یه هذیونی که تو خواب گفتم جات رو سوا کردی؟!

تند گفتم :نه چون میدونم چشمت رو ببندی دوباره قراره اون اسم رو تکرار کنی واسه همین ترجیح میدم بیرون بخوایم بی خواب نشم 

رفت تو اتاق و در رو محکم بست

دیگه خبری ازش نشد و متوجه شدم که خوابیده 

به گوشیش که رو میز بود نکاه کردم ..و رفتم طرفش تا توش رو بگردم 

اما هر چی گشتم هیچی پیدا نکردم 

فقط یه شماره که این روزا زیاد بهش زنگ زده بود 

شماره رو تو گوشیم سیو کردم 

و پروفایلش رو چک کردم ..یه خانوم جوون بود ..خوشگل بود اما انگار سنش زیاد بود ..

ضربان قلبم تند تند شده بود 

یه جوری که از روی لباسم قابل دیدن بود 

دستام یخ کرده بود 

زنه رو نمیشناختم 

خودم رو اروم میکردم که شاید همکاری چیزی باشه اما فکرم درگیر شده بود و فایده ای نداشت ..

همینجور عکسش رو نگاه میکردم اصلا یادم نمیومد که همچین همکاری داشته باشه ..

اسم تو واتساپش رو چک کردم و با دیدن اسمش فازم پرید


ادامه دارد‌‌

خدایا کمک :)

رفت تو یه خونه تو چند تا منطقه پایین تر از ما ..

خیلی استرس داشتم و دوست نداشتم اصلا چیزی رو ببینم که طاقتش رو ندارم 

از ازانس پیاده شدم واروم رفتم دم در خونه 

چند قدمی زدم و چیزی دستگیرم نشد..

اومدم داخل ماشین نشستم چند دقیقه بعد حسین هم اومد نشست داخل ماشینش و راه افتاد 

دنبالش رفتم 

رفت عابر بانک انگار میخواست پول انتقال بده ..

میدونستم بعدش میاد خونه و منم سریع رفتم خونه 

یکی دو دیقه بعد اومد خونه ..

حالم خیلی بد بود 

متوجه حال بدم شد و گفت:چی شده؟!

به روی خودم نیاوردم نمیدونم چرا !داشتم  خفه نیشدم اما حرف نمیزدم 

خودم هم نمیدونستم چقد باید طول بکشه تا ازش بپرسم سوالایی که تو ذهنمه 

رفت استراحت کنه و من تنها کاری که تونستم کنم این بود که تلگرامش رو روی گوشی خودم نصب کنم ..و پیامک فعال سازیش رو حذف کردم و پیامی هم که توی تلگرام خودش بود که کد داخلش بود رو هم حذف کردم و گوشیش رو کذاشتم ..‌هنوزم هم نمیفهمیدم چرا اینقد اوکی گوشیش رو ول میکنه ..تماس هاش رو نکاه کردم و دیدم همه رو حذف کرده 

پس بگو چرا با خیال راحت رفت بخوابه 

اما به اینجای ماجرا فکر نمیکرد ..

گوشیش رو گذاشتم و از گوشی خودم تلگرامش رو رصد کردم 

چیز مشکوکی ندیدم 


فردای اون روز که رفت بانک و من خواب بودم هنوز ..متوجه پیامک هایی که تو تلگرام برام میومد شدم اما اصلا حواسم نبود که ممکنه تلگرام حسین باشه ..

بعد بیدار شدنم شروع به چک کردن موبایلم شدم 

یهو کاملا ناخوادگاه رفتم تو تلگرام حسین و با دیدن ویس هایی که اون شماره براش فرستاده بود فاز از سرم پرید .

تا دانلود بشه ویس ها صلوات میدادم و خدا خدا میکردم که چیز بدی نشنوم که زندگیم رو نابود کنه

صدا پخش شد ..

صدای بدون لهجه ش تو گوشی پیچید :سلام خوبی؟ پولی که برام زدی به حسابم نشست ممنون ..فقط اینکه من فقط پول مشکلم رو حل نمیکنه ..خودت هم باید باشی..


دلهره م دوچندان شد ..دیگه نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم


ادامه دارد...


منتظر شنیدن حرفاش بودم حالا که تا اینجا اومده بودم باید همه رو نیفهمیدم ..

مینا شروع کرد ..

_بچه پروشگاه بودم اما درسخون ..تمام طول زندگیم رو منتظر پدرو مادرم بودم ..بیخیال که شدم چسبیدم به درسم…

تونستم دانشگاه قبول شم ..با حسین تو دانشگاه اشنا شدم .هردو امور مالی میخوندیم ..اونم بچه زرنگ بود ..اوایل دلش برام میسوخت و تو درسا کمکم میکرد اما بعدش حسمون قوی شد 

من براش بمیر و اون برام بمیر بود ..حسمون قوی شد و دل باختم بهش..

همیشه باهم بودیم همه بچه ها میدیدن ..متوجه سرزنش دوستاش بودم که میگفتن این بچه پروشگاهیه ..میخوای چیکار 

اما حسین اون موقع واقعا عاشقم بود و به هیچ کدوم از اراجیف گوش نمیداد ..

وسط های دانشگاه بود من تو خوابگاه بودم ..مجبور بودم کار کنم ..تا هزینه تحصیلم رو در بیارم از پرورشگاه هم تا حدی حمایت میشدم ..

ساعت هایی که دانشگاه نبودم تو سالن ارایشی کار میکردم ..الانم کار میکنم ..




حسین میگفت میخوام بگیرمت چرا بدقلقی میکنی‌

یه مدت گذشت و گفت:میخوام صی غ ه ت کنم ..که راحت باشیم ..منم تنها بودن و بچه ..قبول کردم ..

من و حسین ص‌یغه هم شدیم ..حدود ۸سال پیش..

بهترین روزای زندگیم رو باهاش گذروندم ..پر از عشق بودم بهش تا اینکه حامل ه شدم اصرار میکرد که سق‌ط‌ش کنم ..

اما قبول نکردم ..بخاطر همین بینمون بهم خورد و ص یغه رو که سه ماهه رو تمدید نکرد و گذاشت رفت که بعد از بچه ها متوجه شدم که با دختر عموش رل زده ..


اشکام بی اختیار میریخت پر از حس بد بودم مینا برام اب ریخت و دستم داد ..

باورم نمیشد حسین این همه دروغ بهم گفته باشه ..


مینا ادامه داد:

من دانشگاه رو ول کردم بخاطر بچم ..شرایطش رو نداشتم ..

گفتم من ک کسی رو ندارم حداقل یه بچه داشته باشم اونم حسین عشقم برام کافیه 

اما این کافی نبود ..بچه خرج داره 

حالا من بدو و حسین بدو 

یه عمر ازم فرار کرد در صورتی من عاشقش بودم 

بچه رو به دنیا اوردم و بهش زنگ زدم و گفتم :بچت به دنیا اومده بیا ببینش



خدایا کمک :)

حسین هم ویس داده بود :عزیزمن یکم صبر داشته باش 

الانم نمیتونم باهات حرف بزنم ..زنم خونه س ..

یعنی اون میدونست که حسین زن داره ؟!خدایا این چ مصیبتی بود ؟!

صبح حتی توان روبه رو شدن با حسین رو نداشتم اون رفت سرکار 

دلهره و استرس امونم رو بریده بود حالم خیلی بد بود ..

به زور منم لباسم رو پوشیدم و رفتم دم همون خونه ..

در رو زدم 

یه خانومی در رو باز کرد و به محض دیدن من در رو بست ..میدونستم منو میشناسه 

پام رو لای در گذاشتم و گفتم :باز کن درو کاریت ندارم ..فقط میخوام بدونم با زندگیم چیکاره ام 

گفت:من تورو نمیشناسم برو

گفتم :پام شکست تا دادو بیداد نمزدم همسایه ها بریزم اینجا در رو باز کن 

اونم انگار ترسید و در رو باز کرد و با پرویی گفت:چی میخوای اینجا ؟!

رفتم داخل ..

دادزد:هوی با توان چی میخوای؟!

نگاش کردم و گفتم :من زن حسینم ..میدونم من رو میشناسی و از وجودم خبر داری ..چرا داری زندگیم رو خراب میکنی 

پوزخند زد و گفت:من یا تو؟!

اخمام توهم گره خورد و گفتم :آدمایی ه.رزه ای مثل تو رو خیلی خوب میشناسم ..شما ها عادتونه زندگی مردم رو خراب کنید ..

عصبی شد و دستم رو کرفت و رفتیم داخل خونه ..

یه بچه اونجا دراز کشیده بود 

با صدای بلند گفت:اینو میبینی؟!بچه حسینه ..بچه منه ..تمام تلاشش رو کرد که سقط کنم اما نکردم 

شوکه شده بودم حالم خراب بود 

ادامه داد:به سن و سال بچه نکاه کن حالا من اومدم تو زندگیت یا تو ؟به من خیانت کرده یا تو ؟!

زیر لب زمزمه کردم :تو زنشی؟اسمت میناعه؟!

سرش رو تکون داد و گفت:زنش بودم ..زن صی.غه ایش..بدون اینکه خانواده ها بدونن..البته من که خانواده ای نداشتم اما اون داشت

یخ کرده بودم باورم نمیشد 

من فکر کردم اون داره به من با یکی دیگه خیانت میکنه در صورتی که اون با من به این خیانت کرد 

اشکام سرازیر شد 

اومد نزدیکم و گفت:اگه طاقت نداری نگم 

گفتم:نه بگو‌میخوام بدونم 

از اولش بگو 

سرش رو پایین اورد و پتو رو بچش کشید و با بغض نگام کرد و گفت:حرفام رو گوش کن بعد قضاوتم کن .


ادامه دارد



با کلی ناز و ادا اومد بچه رو دید ..

کفت اصلا از کجا معلوم بچه منه ..گفتم تو منو اینجوری شناختی؟!

ازمایش دادن ازمایش DNA

من که مطمن بودم اما اونم مطمن شد که بچه خودشه 

زد یه کانال دیگه که من گفتم سق.ط کن و اینا ..بعد اون دوباره غیبش زد دیگه دنبالش نگشتم ..دیگه پی ش نبودم ..تا اینکه شنیدم ازدواج کرده 

افتادم دنبال زنش تا پیداش کنم و بگم به شوهر نامردت بگو که من به درک ولی این بچه بچه توهم هست .من تنها نمیتونم ..

پیدات کردم چند بار بهت نزدیک شدم تا بهت بگم همه چیز رو اما اینقد کنارش خوشحال بودی که دلم نیومد 

حسین هم منو دیده بود دنبالتم اومد اینجا ..گفت خرجی و اینا رو میده فقط نزدیک تو نشم ..

الانم که قراره بچه رو  برای اولین بار ببرم مدرسه ..کنم بهش گقتم اون روز فقط کنارش باش..گفت نمیتونه ..سرش پایین بود و گریه میکرد ..

منم اصلا حالم خوب نبود و نگاهم فقط به اون دختر بچه ای بود که خواب بود ..

بلند شدم تاب موندن نداشتم 

اومد یرفم و‌گفت:کحا میری با این خالت ؟بفهمه اینارو بهت گفتم خون به پا میکنه ..

پورخند زدم و گفتم :به خودت افتخار کن که نذاشتی بچت رو سق.ط کنه ..کاری که من نتونستم کنم ..

اینو گفتم و از خونه اومدم بیرون 

حالم خراب رود 

بنیاد زندگیمون دروغ بود نمیدونستم چیکار کنم ..من چجوری میتونستم چشمم رو رو این بچه و زندگی و اینده ش ببندم ؟!چجوری؟!

چقد حسین یهو از چشمم افتاد ..

تو دلم میگفتم معلوم نیست دیگه چ دروغ هایی بهم گفته ..

اشکام رو پاک کردم و رفتم سمت خونه 

خونه ای که بوی دروغ میداد 

پ بگو چرا مینا شده بود کابوس شبونه ش..به هر چیزی فکر میکردم جز این ..

نمیدونم تا الان مینا به حسین همه چیز رو گفته یا نه 

اما من منتظر بودم بیاد خونه و تکلیفم رو باهاش روشن کنم ..یه وسیله هم برداشته بودم که برم خونه مامانم اینا ..اما تو سکوت نمیتونستم بذم باید حرفم رو میزدم و میرفتم ..باید حرفم رو میزدم 

صدای در اومد ..

با روی گشاده گفت:سلام خانوم


خدایا کمک :)

سلام سردی گفتم و رد شدم از کنارش..

من حتی اینقد شوکه بودم که حواسم نبود که ازمینا یه مدرکی چیزی بخوام برای صحت حرفاش


نمیدونم چجوری اینقد مطمن بودم که راست میگه 

تو اشپزخونه مشغول بودم و همینجور فکر میکردم 

حسین اومد داخل اشپزخونه و گفت:گرفته ای چیزی شده ؟!

اخمام رو گره زدم و گفتم :چی مثلا؟!

با تعجب نگام کرد و گفت:خوبی؟!

انگار یهو منفجر شدم و گفتم :نه خوب نیستم اصلا خوب نیستم 

که مینا رو نمیشناسی نه؟!دخترش رو چی؟!یا بهتره بگم دخترت رو چی؟!

انگار پارچ اب سرد روش ریختن ..

زرد کرده بود و گفت:نمیفهمم چی میگی 

و رفت تو اتاق دنبالش رفتم و گفتم :تا کی دروغ؟من نباید میدونستم ؟پس به همه پیشنهاد میدی بچشون رو سق.ط کنن ..من احمق بودم که س.قط کردم و اون نگه داشت ..گفتی سق.ط کن چون نمیخواستی عین اون تو دردسر بیوفتی ..چون نمیخواستی برات شاخ شم اون موقعی که عین اشغال پرتم کردی ..

اره ..تو زرنگی و منم احمق..

تعقیبت کردم دیدم رفتی تو اون خونه..پیامش رو دیدم ..وویسش رو تو تلگرامت شنیدم ..

یهو دادزد:به چه حقی به گوشی من دست زدی؟!

تعجب کردم از این حجم از پرو بودنش و گفتم :تو محشری بخدا..الان بحث اینه؟!

گفت:اون دیونه س یه چیزی میکه ..

گفتم :بهم ثابت کن ..همین الان بریم اونجا 

گفت :حوصله ابروریزی ندارم 

گفتم :صحبت زندگی منه ..من نمیگذرم همینجوری..پاشو بریم ..مگه نمیکی دروغ میکه اصلا چرا بریم زنگ برن بهش..

نمیتونست قانعم کنه به سیم اخر زده بودم ..

باید تکلیف رو مشخص میکردم رفتم طرفش و دستش رو کشیدم و بلند گفتم :پاشو پاشو بریم 

کلافه شد و زد تو گوشم 

اینقدر محکم زده بود که گوشم میسوخت 

زدم زیر گریه 

بلند بلند گریه میکردم 

با توجه به کاراش و رفتارش کاملا مطمن میشدم که حرفای مینا بیراه نبوده ..

دادزدم :تو منو احمق فرص کردی؟تو بی غیرتی که بچت میخواد بره مدرسه و هنوز گردن نمیگیریش !!به تو میشه گفت پدر؟!به تو میشه گفت ادم ؟چون پروشگاهی بود باید اینجوری باهاش رفتار میکردی؟!

تو کی هستی حسین ؟من اصلا نمیشناسمت



ادامه دارد‌‌...




دستی تو موهاش برد و گفت:پس همه چیز رو بهت گفته نه؟!

چیکار میکردم ؟اینقد اویزونم شد که صیغش کردم گفت همین که چند ماه باهم باشیم کافیه ..عاشقم شده بود میدونم ..منم جوون بودم و قبول کردم 

بعد اینکه مدت ص.یغه ش تموم شد گفت حامل.ه ام ..نمیدونستم چیکار کنم ..اگه به خانوادمم میگفتم طردم میکردن ..گفتم سقطش کن و هزینه دوخت بکارتت هم هر چقد باشه میدم …اما قبول نکرد ..گفت نیازی به این نیست که من باشم اون میخواد بچه رو نگه داره ..کله شق بود همیشه و این کار رو کرد 

به مامانم گفتم عاشق یکی شدم که پرورشگاهیه ..قبول نکردن هر چی تلاش کردم گفتن نه ..دختر عموم رو انداختن جلو تا فراموش کنم ..البته به اونا نگفتم ص.یغه ش کردم و ازم حام.له س..

جرات گفتنش رو نداشتم  تو که خانوادم رو میشناسی…

بعدش اون بی خیالم شد منم بی خیالش شدم 

اون موقعی هم که با تو ازدواج کردم واقعا نبود ..رفته بود من فکر کردم واسه همیشه رفته اما دوباره سرو کله ش پیدا شد ..

شد کابوس شبام ..شد دلیل بی خوابیم ..

من اشتباه کردم قبول دارم باید بهت میگفتم اما میدونستم اگه بفهمی باهام ازدواج نمیکنی..الانم از وقتی که پیداش شد همه جوره هواش رو دارم ..

دیگه باید چیکار کنم ؟! 

اشکام پشت هم صورتم رو خیس میکرد ..

گفتم :از وقتی فهمیدم و اومدم خونه فقط امیدم به این بود که بگی دروغه مضخرفه ..من شهامت اینکه مدرک ازش بخوام رو نداشتم چون دوست داشتم ته ذهنم فکر کنم پاپوش و دروغه ..اما نیست و این تنها دفعه ایه که بهم راست میگی و من دوست ندارم راست بشنوم

الان میخوای چیکار کنی؟!هم من رو داشته باشی و هم اونو ؟به بچت فکر کردی تو این مدت چی کشیده؟!

به اون دختر پرورشگاهی بیچاره که عاشقت شد و تو بهش نارو زدی؟!اما اینقدر زن بود اینقدر مادر بود که بچش رو نکشه ..

سرم رو گرفتم و گفتم :چیزی که من نبودم 

اومد کنارم و گفت:ببخشید نسترن ..جبران میکنم 

با اخم نگاش کردم و کفتم :چیو جبران میکنی؟!چجوری راحت زندگی کنم وقتی اون بچه منتظر باباشه ؟پیتی بخاطر اینکه تو ترکشون کردی باید سرزنش بشنوه ..اصلا بهش فکر میکنی؟به دخترت ..هم خونت فکر میکنی؟!




ادامه دارد




خدایا کمک :)

اسی جان مرسی که ریپلای کردی ، پارتها خیلی جابجاست ولی فهمیدم چی شد مرسی ،پارت بعدی اومد لطفاً ریپلای کن😘

آرزو کـن. . . . گـوش های خــدا پــر از آرزوست. . . . و دســت هایش پــر از مـعجـــزه. . . . شایـد بـزرگتـــرین آرزوی تـو... «کـوچـکتـرین معجـــزه ی خــدا» باشـد . . . بعد از کلی سختی خدای مهربونم معجزه اشو گذاشت تو دلم ، برا سلامتیش دعا کنید مهربونا💞 خدای مهربونم دامن همه ی منتظرها رو سبز کن ، الهی آمین 💞
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2834
2835
2108