گفتم:چی میخواستی بشه خودت که خوب میدونی؟!!نمیدونی!!رفتی نشستی بین فامیلات و از من گفتی؟!
سپیده لال شد و دیگه هیچی نگفت
دادزدم :چرا ساکت شدی؟!من از همون اولم میدونستم به کسی که چشمش دنبال شوهرمه نباید اعتماد کنم ..
سپیده گفت: این چ حرفیه میزنی؟من فقط از دهنم جلوی مامانم پرید اونم ..
گفتم :اونم منو بدبخت کرد .
اینو کفتم و کوشی رو قط کردم داشتم دیونه میشدم
اصلا باور نمیکردم اتفاقایی که بهم گذشته بود رو
ابروم و شخصیتم رفته بود ..
نمیدونم چجوری دوباره سرم رو بلند کنم ..
چند روزی گذشت
حسین خیلی کم بهم پیام میداد فقط حالم رو میپرسید
مامانمم باهام قهر بود
انگار همه واقعا منو مقصر میدونستن …
مامان اومد تو اتاقم و گفت:شازده کجاست ؟تشریف نمیارن این طرفا؟!
با ناله گفتم :دست بکش مامان
گفت:چیو دست بکشم؟میگم کدوم گوریه نمیاد ؟!
گفتم :خجالت میکشه ..
گفت:اوه عین مامانش خجالتیه پس
دیگه عصبی شده بودم از این کنایه ها و گفتم :مامان بس کن ..این اشی که تو توی کاسه من ریختی..
گفت:من گفتم همچین غلطی کن
همون لحظه بابام اومد خونه ..گفت:چ خبره اینجا؟بس کنید دیگه ..هم قانونی هم عرفی کار خلافی انجام نداده این دختر ..به جز سقطش..
حالا هم دست از سرش بردارین ..
اینو کفت و رفت تو اتاق..
تا اون موقع بابام به روم نیاورده بود
خرفش برام قوت قلب بود ..
تنها کسی بود که بین این بهبهه به فکر من بود .
همون احظه گوشیم زنگ خورد رفتم سمت گوشی مامانم گفت:بهش بگو بیاد ..باید جواب اون چک مادرش رو بدم ..
اون بچه منو میزنه ؟منم بچه اونو..
با ناله گفتم :مامان به فکر زندگی منم باش ..
هیچی نگفت و رفت
گوشی رو برداشتم حسین بود
گفت میخواد منو ببینه ولی یه جایی به جز خونه ما و خودشون ..
منم قبول کردم
نیاز داشتم باهاش حرف بزنم
یه تصمیمی بگیریم واسه این اشوب ..
ادامه دارد
زندگیمون پیش میرفت تا اینکه یه شب با شنیدن صدای حسین از خواب بلند شدم
نمیفهمیدم چی میکه انگار یه اسمی رو زیر لب صدا میکرد
دقت کردم و گوش کردم یه اسمی مثل مینا ..نینا ..سینا..نیما..نمیدونم ..
به طور مکرر زیر لب با صدای خفه شده صدا میکرد ..
یهو از خواب پرید دید دارم نگاهش میکنم ..
گفت:چرا اینجوری نگام میکنی
گفتم داشتی خواب بد میدیدی یه اسمی رو هی صدا میکردی
میخواستم بیدارت کنم
با اخم نگام کرد و پشت کرد و خوابید...
صبح که بیدار شدم دیگه به روش نیاوردم
اما قکر مشغولی هاش ادامه داد
وقتی رفت سر کار من که تنها شدم و با خودم فکر و خیال کردم گفتم حتما پشیمون شده
نسبت بهم سرد شده یا هر چیز دیگه ..سعی کردم از اون روز بیشتر به خودم و خونه برسم تا هیچ کمبودی نداشته باشه .
اما این داستان بی محلی هاش ادامه داشت
از که میپرسیدم میکفت مشغله ذهنیه ..
واسه کارم فکرم درگیره
اینجوری ساکتم میکرد
منم دیگه اهمیت نمیدادم ..ولی حس میکردم داریم از هم دور و دورتر میشیم ..بعضی شبا تو خواب حرف میزد و اون داستان ها ادامه داشت ..اما یه شب که انگار بیشتر از شبای دیگه خواب میدید ..دیگه واضح صدا میکرد ..
میگفت:مینا ..مینا..مینا
مینا کی بود ،؟تاحالا اسمش رو نشنیده بودم تو فامیل و اشناشون؟!!اون شب هم داشت میکفت مینا ..
مینا کیه که باعث کابوس شبانه ش شده؟!چرا اصلا شده؟!
خوابم نمیبرد
تا صبح فکر کردم ..هر چی فکر میکردم عقلم به جایی نمیرسید
دلهره گرفتم
اره داره به من خیانت میکنه و شبا خوابش رو میبینه وای نه ،.من نمیتونم تحمل کنم که بهم خیانت کنه ..با همه این که حرفاش بعضی اوقات اذیتم میکرد یا خیلی جاها پشتم نبود اما دوسش داشتم خب شوهرم بود
نه حسین نباید بهم خیانت کنی..
اشکام ناخوداگاه ریخت و بالشت رو خیس کرد ..
دلم خیلی گرفته بود و پر از حس منفی بودم
چند بار خواستم بیدارش کنم اما جلوی خودم رو گرفتم ..
تا صبح باید صبر میکردم ..
صبح که دید بیدارم تعجب کرد و گفت:کی بیدار شدی؟!
گفتم :نخوابیدم
با تعجب نگام کرد و گفت:شوخی میکنی؟چرانخوابیدی؟!
گفتم :تو نذاشتی بخوابم انگار کابوس میدیدی و هی یه اسمی رو صدا میکردی ..
با ترس گفت:چ اسمی؟!
گفتم :مینا
تا اسم مینا رو شنید رنگش پرید ..
با اخم کفتم :مینا کیه که خوابش رو میبینی ..
خنده مسخره ای کرد که ترسش رو پشتش قایم کنه و گفت:ادم خوابیده با مرده فرقی نداره ..چ میدونم چی میکفتم ؟!
پوزخند زدم و گفتم :اخه چند شبه درگیر مینا خانومی!!!
گفت:منظورت چیه خب الان؟بیخیال بابا دیرم شده..
ادامه ندادم
اونم تمایلی به صحبت راجبش نداشت
اماده شد و رفت سرکار ..
ادامه دارد