مادرشوهرم قاطی کرد و گفت:الان پسرم بی غیرت هم شد؟!دستت دردنکنه ..
تو دختر خودت رو جمع کن که بین فامیلای شوهرم بی ابروم کرد
مامانم حسابی عصبی شد و گفت:!خلاف شرع نکرده که ..
جای این کارا جلوی فامیل وایسا نزار راجب عروست حرف بزنن..
مادرشوهرم قهر کرد و از خونه رفت
همونجور که میرفت غر میزد :کادر که تو باشی و حمایت کنی بچه هم میشه این ..
ایروم رو بردن بس نبود یه قورت و نیمشون هم باقیه
رو زمین نشسته بودم گریه میکردم
دلم خیلی گرفته بود و بیشتر از همه از حسین که نموند و ازم دفاع کنه
مثل همیشه به خودش فکر میکرد و رفت ..
مثل همیشه فقط منافع خودش رو درنظر گرفت و رفت ..
حالم خیلی بد بود ..و بدتر از این نمیشد
حرمت بین خانواده ها هم سر این قضیه شکسته شده بود
مامان نشست کنارم و گفت:چرا حرف گوش نکردی؟!ها؟!الان حقته هزار جور انگ بهت بزنن!!اونم از حسین که گذاشت رفت ..تو چرا عاقل نیستی؟!کم سفارش کردم؟!
با گریه گفتم :بسه مامان ..خودم داغونم
مامانم با من داشت گریه میکرد .
اعصاب ها داغون بود
گوشیم رو برداشتم و به حسین کفتم :بیا خونمون
گفت:نمیتونم بیام اونجا روم نمیشه
دادزدم :چرا رفتی ها؟!ترسیدی؟!قرار بود اینجوری پشتم رو خالی کنی؟!تو مردی حسین؟!..این بود اعتمادی که بهش داشتی؟!وای حسین امان از بی فکری های تو ..امان از خودخواهی های تو ..
حسین دادزد:بسه دیگه نسترن
یه جوری میگی انگار من دست و پات رو بسته بودم و برات تصمیم میگرفتم ..
اون لحظه همین به فکرم رسید
چ میدونستم اینجوری میشه ..الان چیکار کنم ها
با پوزخند تلخی گفتم :الان بمون از زنت دفاع کن ..بمون جلوی مامانت رو بگیر که نزنه تو گوشش..حسین واقعا ناامیدم کردی با رفتنت..باعث شدی مامانمم سر زنشم کنه ..
برات متاسفم واقعا ..
گوشی رو قط کردم و زدم زیر گریه ..
خیلی برام سنگین نشسته بود
یهو سیم مغزم قاطی کرد و زنگ زدم به سپیده
سر بوق اخربود که جواب داد:جونم عروس؟!
بلند گفتم :من ازت کمک خواستم چون بهت اعتماد کردم ..خجالت نمیکشی؟این بود جواب اعتمادم ؟!واقعا که سپیده واقعا ک ..
سپیده با دستپاچگی گفت:چی شده؟!